یا مقلب القلوب والابصار یا مدبر اللیل و النهار یا محول الحال و الاحوال حول حالنا الی احسن الحال خاطرات یک نابغه ی دیوانه یا یک دیوانه ی نابغه

 

 خاطرات یک نابغه ی دیوانه یا یک دیوانه ی نابغه

        شهر هرت

 شهر هرت جایی است که دروغ میگویند ولی میگویند دروغگو سگ است و دشمن خداست .

- شهر هرت جایی است که روزنامه ها زیادند و خبرها فراوانتر از زیاد و ازدیاد خبرهای کذب ذهنهای کاذب را میرشداند و ریشه آدمی را میخشکاند .

- شهر هرت جایی است که تا میگویی پخ از ترسشان اسلحه میکشند .

- شهر هرت جایی است که به زور اداره میشود و و اداره کنندگانش چنگ* زنان خوبی هستند .
( * چنگ در اینجا به چند معنا روایت میشود : اول یک نوع آلت از نوع موسیقایی و دوم به معنای ناخن و دستگیره که منظور چنگ زدن فرد ساقط شده به در و دیوار و کلا" هر جا که دم دست است جهت نجات از سقوط می باشد . )

- شهر هرت جایی است که هر که را خوش آید به کار آید و آن زمان که او را خوش نیاید سریعا" به زیر آید .

- شهر هرت جایی است که کلمات چیز دیگر معنی میکند برای مثال سکوت به معنای فحش به حساب می آید و الله نوعی کلمه و رمز جهت شورش .

- شهر هرت جایی است که شادی در آن حرام است و صدای دست اگر بیش از 5 جفت باشد شورش حساب میشود .

- شهر هرت جایی است که هر چه آنها میگویند بقیه باید بگویند چشم ولا غیر .

- شهر هرت جایی است که حرف حرف نوروزیه ... !!!

- شهر هرت جایی است که مردمانش نباید چپ نگاه کنند ، کج راه روند ، رنگی بپوشند ، زیاد حرف بزنند ، شاکی باشند ، به حرف دیگران هم گوش دهند ، فکر کنند ، تصمیم بگیرند ، نظراتشونو بیان کنند .

- شهر هرت جایی است که آژادی بیان برای لالها بلامانع می باشد ولیک برای سخنوران ، بیان یعنی تحریک افکار عمومی .

- شهر هرت جایی است که یک روز با اساتید و نوابغش فخر میفروشد و در روزی دیگر آنها را به پایه تختی میفروشد .

- شهر هرت جایی است که خاص است و همگان بر آن نظر دارند ، بنابراین باید آن را از دست مریخیها حفظ کرد .

- شهر هرت جایی است که از ابتدا هرت نبود بلکه به تدریج و در طی تلاشهای بی وقفه بعضیها به جایگاه هرتیت رسید .

- شهر هرت جایی است که غورباقه هم هفت تیر کش میشود .

- شهر هرت جایی است که حکم خدا بودن ، توسط بنده خدا صادر میشود .

- شهر هرت جایی است که با متجاوزین برخورد میشود ولی کلی تجاوزگر در خود نهان دارد .

- شهر هرت جایی است که مدافع حقوق بشر است ولی حقوقی برای بشرش قائل نیست .

- شهر هرت جایی است که با همه چیز شوخی میشود ، با نور ، با عقل وشعور ، با پیر و جوون ، با یک جرعه نون ، با جون و پوست و خون و در نهایت با خدای زمین و اسمون ... وبا این بازیها سر خیلیها گرم میشود ، داغ میشود ، باد میشود و آنگاه خدا از یاد میرود .

- شهر هرت جایی است که دکترها جون میدهند تا دکترشوند ولی هستند عده ای که چیز دیگری داده اند و به راحتی دکتری گرفته اند و همچنان به ریش تک تک دکتران میخندند و بر آنها حکم میرانند .

- شهر هرت جایی است که مفسدان مالی در صدد مقابله با مفسدان مالی هستند !!!!

- شهر هرت جایی است که آمارش غلط است ولی به غلط ، آمارها درست میکنند .

- شهر هرت جایی است که گِل زیاد دارد و در آن مانده ، زیادتر ، ولیک پیشنهاد چهار نعل رفتن به دیگرشهرها میدهند .

- شهر هرت جایی است که 95% مردمانشان خوب و همیشه در صحنه هستند ولی بیش از 70% همانها شورشی به حساب می آیند و باید با آنها برخورد کرد .

- اصلا" به این شهر اشاره نمیکنم و نمیگویم که آن اسرائیل است .

- شهر هرت جایی است که من و تو آن را ندیدیم و اصلا" و ابدا" به جز نمونه اشاره شده وجود خارجی ندارد و اینها همه تخیلاتی است که وتوس به زبان آورد تا بدانیم که شهر هرت در نبودش ، بود است و بودنش کند نابود ، پس چه درست گفت آنکه گفت زیر گنبد کبود یکی بود و یکی نابود .
پایان شد

پی نوشت : میخواستم آخر سال یه مروری به اتفاقات امسال کنم که به علت نداشتن وقت منصرف شدم !

پ ن 2 : این مطلب رو از وبلاگ یک دوست کش رفتم که مطمئناً اونم از وبلاگ یکی دیگه و به همین ترتیب تا مولف یا نویسنده یا مترجم و...

پ ن 3 : عید مبارک !

 نوشته شده در  ۱۳۸۸/۱٢/٢۸ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ توسط فیلیسوف دیوانه

دل نوشته()

         

مردی در عالم رویا فرشته ای را دید که در یک دستش مشعل و در دست دیگرش سطل آبی گرفته بود و در جاده ای روشن و تاریک راه می رفت.
مرد جلو رفت و از فرشته پرسید:« این مشعل و سطل آب را کجا می بری؟»...

فرشتـه جواب داد:« می خواهم با این مشعـل بهشت را آتش بـزنم و با این سطل آب، آتش های جهنم را خاموش کنم. آن وقت ببینم چه کسی واقعاً خدا را دوست دارد!»

پی نوشت : این داستان رو یکی از دوستان برام تعریف کرد پس اگه نویسنده اش ایرانیه عذر منو بپذیره !

 نوشته شده در  ۱۳۸۸/۱۱/٢٥ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ توسط فیلیسوف دیوانه

دل نوشته()

        کنایه

آنی تو

آن کنایه مرموز

که در نهفت عشق روان است

دانستن اش ضرور,

و گفتن اش محال!

                        تو...,آنی تو

 

از ما گذشت

باید به ابر بیاموزیم

تا از عطش نمیرد

 

باید به قفل ها بسپاریم

با بوسه ایی گشوده شوند

بی رخصت کلید

*نصرت رحمانی *

 نوشته شده در  ۱۳۸۸/۱۱/۱٠ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ توسط فیلیسوف دیوانه

دل نوشته()

        سلام آقای دکتر...

سلام آقای دکتر

ببخشید ولی خیلی وقتتون رو نمیگیرم .

یه لحظه چشماتون رو ببندید و بگید قیمت خون یه انسان _ بر فرض یه زن _ چقدره؟؟؟

منظورم دیه اش نیست...

میدونم دیه ی یک زن نصف یه مرده_ تازه اگه مسلمان باشه! _ که اینم عدالت نمیدونم_

منظورم اینه که شما چقدر حاضرید برای کشتن یه نفر پول بگیرید...

نه چشماتون رو باز نکنین میدونم تعجب کردین ولی خب این چیزیه که قراره باور کنم...

شما اگه نویسنده ی محبوب من نباشید مترجم محبوب من هستید...

میگن شما اون روز اون خانوم _ مثل اینکه ندا نامی بود _ رو کشتین...

من نه قاتلم و نه قاتلی رو میشناسم

من رو متهم نکنین که فیلمای خارجی میبینم...

اما من نمیدونم چه طور ممکنه یه نفر جلوی حداقل بیست نفر انسان زنده یه کلت در بیاره و یه تیر بزنه وسط سینه ی دختر مردم و بعد هم بشینه و بهش کمک کنه که خون از _ به قول خودتون _ آئورتش بیرون نزنه!

قشنگیش اینه که کسی هم کاری به کارش نداشته باشه

نه قرار شد تا من حرفام تموم نشده چشماتون رو باز نکنین

این داستانیه که من باید باور کنم

آخه چند وقت پیش خواهران بسیجی برای پس گرفتن قاتل خواهرشون ! ندا جلوی در سفارت انگلیس تجمع کرده بودند!

من وقتی اسم شما رو شنیدم مطمئن بودم تشابه اسمیه اما وقتی از روی کنجکاوی تو اینترنت دنبال ماجرا گشتم واقعاً دیگه مغزم جواب نداد ...

من نمیدونم چرا باید بتونیم فکر کنیم کسی که از هر لحاظ تو زندگیش تامینه میتونه کسی که نمیشناسه رو بکشه...

آقای دکتر حجازی من از شما انتظار ندارم برگردین اینجا تا به خاطر کمک کردن به اون دختر بی گناه مجازات شین ...

اما واقعاً از این که اینقدر راحت میتونیم یه نویسنده ی خوب و یه مترجم که اخلاق حرفه ایش بیشتر از پول در آووردن واسش مهمه _ اینقدری که حق تالیف رو رعایت کنه تو این مملکت هر کی هر کی _ رو متهم کنیم خجالت میکشم ...

من از اینکه اینقدر دیر متوجه شدم و این که بخشی از این مملکتم خجالت کشیدم...

آقای حجازی تا وقتی من نرفتم چشماتون رو باز نکنین...

میخوام احساس کنین حداقل یه نفر اینجا هنوز کنار شماست...

حالا شما هر جای دنیا که هستی باش

ممنونم که به حرفام گوش کردین...

بعد از تحریر :

چند سال پیش توی تاکسی زرد رنگ که از خیابون ولیعصر رد میشد نشته بودم و تو دستم کتاب خاطرات یک مغ پائولو کوئلیو بود...

خیلی جذب این کتاب شده بودم...

مرد کنار دستیم پرسید« کتابش قشنگه؟»

با بی حوصلگی گفتم« آره خیلی خوبه» بازم سرمو کردم تو کتاب که از ترافیک استفاده کنم و چند صفحه بخونم...

دوباره گفت« ببخشید مترجمش کیه؟؟؟»

داشتم کلافه میشدم سر سری جواب دادم «حجازی»

گفت« من تو کار انتشاراتیم ترجمش چه طوره ؟؟؟»

گفتم « من که از نقد سر در نمیارم ولی از نظر من خیلی قشنگه»

پرسید« داستانش چیه؟؟»

گفتم. گفت کجاشی؟ گفتم. بعد چند خط جلوتر رو از حفظ واسم خوند ...

گفت « دقیقاً این قسمتشو دوست دارم»

فضولیم گل کرد گفتم «شما که خوندینش چرا این قدر سیم جیمم میکردین»

گفت« من آرش حجازی هستم » ( بعد ها وقتی عکسشونو دیدم تازه باورم شد )

من به ایشون بدهکارم و فکر نیمیکنم بتونم به این زودیا دینم رو ادا کنم لاقل این چند خط باعث میشه فکر کنم دارم سعیمو میکنم...

 نوشته شده در  ۱۳۸۸/٩/٧ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ توسط فیلیسوف دیوانه

دل نوشته()

        این روزها...

گاو، ما ما مى کرد


گوسفند، بع بع مى کرد


سگ، واق واق مى کرد


و همه با هم فریاد مى زدند حسنک کجایى


شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود.حسنک مدت هاى زیادى است که به خانه نمی آید. او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تى شرت هاى تنگ به تن می کند.او هر روز صبح به جاى غذا دادن به حیوانات جلوى آینه به موهاى خود ژل مى زند.


موهاى حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهاى خود گلت مى زند.


دیروز که حسنک با کبرى چت مى کرد. کبرى گفت تصمیم بزرگى گرفته است. کبرى تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند چون او با پتروس چت مى کرد. پتروس همیشه پاى کامپیوترش نشسته بود و چت مى کرد. پتروس دید که سد سوراخ شده اما انگشت او درد مى کرد چون زیاد چت کرده بود.او نمى دانست که سد تا چند لحظه ى دیگر مى شکند. پتروس در حال چت کردن غرق شد.


براى مراسم دفن او کبرى تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روى ریل ریزش کرده بود. ریزعلى دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت. ریزعلى سردش بود و دلش  نمى خواست لباسش را در آورد. ریزعلى چراغ قوه داشت اما حوصله  درد سر نداشت. قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد. کبرى و مسافران قطار مردند.


اما ریزعلى بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل همیشه سوت و کور بود .الان چند سالى است که کوکب خانم همسر ریزعلى مهمان ناخوانده ندارد او حتى مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله  مهمان ندارد.او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند.


او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد


او کلاس بالایى دارد او فامیل هاى پولدار دارد.


او آخرین بار که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیاى ما خیلى چوپان دروغگو دارد به همین دلیل است که دیگر در کتاب هاى دبستان آن داستان هاى قشنگ وجود ندارد.

 نوشته شده در  ۱۳۸۸/۸/۱۳ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ توسط فیلیسوف دیوانه

دل نوشته()

        یا رب ... !

یا رب:
برای همسایه که نان مرا ربود، نان !!
برای عزیزانی که قلب مرا شکستند، مهربانی !!
 برای کسانی که روح مرا آزردند، بخشش !!
 و برای خویشتن خویش ، آگاهی و عشق می طلبم...

 نوشته شده در  ۱۳۸۸/٤/٧ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ توسط فیلیسوف دیوانه

دل نوشته()

         
حدود 3سال پیش تصویری دربرخی نشریات داخلی وسایت های اینترنتی منتشر شد که اشک چشم بسیاری را درهمان لحظات اول جاری ساخت .


به گزارش البرز تصویری که ازآن باعناوین مختلف مانند"عشق واقعی" نام برده میشد عکس شیون زدن پرنده نری بود که بالای سرجفت خود که روی آسفالت یک خیابان جان داده بود را نشان میداد.
 
این تصاویر  آنقدر تاثیرگذار بود که کاربه حاشیه پردازی هم رسید طوری که برخی روزنامه ها نوشتند "این پرنده نر وقتی بالای سرجفت بی جان خود شیون میکشیدخودنیزجان داد"اما حقیقت کمی متفاوت ترازاین حاشیه ها بود.


آنچه ازاین تصویر روایت میشود آنست که این اتفاق درکشور اوکراین رخ داده است وعکاس آن بادریافت مبالغ کلانی آن را به یک روزنامه فرانسوی فروخت .
 
این تصویر آنقدر صریح و شفاف با مخاطب ارتباط برقرارمیکرد که تعدادی از روزنامه های فرانسوی درفاصله کوتاهی اقدام به انتشار آن نمودند . اما تصاویر مذکور توانستند پا را از مرزهای خاکی فراتر گذاشته و پس از فرانسه به خاک آمریکا رسوخ وسپس بسیاری ازکشورها را تحت تاثیرحقیقت خود قرار دهند.
در ابتدا یک تصویر و سپس تصویر دیگری از این مجموعه درکشورمان منتشر میشود که مهمترین آن تصویری است که پرنده نر با دیدن جسم بی جان جفتش درحال ناله کردن است .
 
روایت این تصویربه این شکل بیان شده که :

در تصویر اول پرنده ماده بدلیلی که هنوز عنوان نشده زخمی شده و روی زمین میافتد
 
 
شبکه خبری البرز

بلافاصله پرنده نر بالای سراو حاضرشده وبه مراقبت او جفت خود مشغول میشود, پرنده زخمی که گویا قادر به حرکت نمیشود ساعتها روی جاده وروی آسفالت باقی میماند وهمین مسئله باعث میشود تا جفتش بدنبال تهیه غذا برایش اقدام کند وچند بار باتهیه غذا به سراغش میآید

شبکه خبری البرز 
پرنده نر که درحال پرواز وانتقال غذا بود مجددا برای جفت خود غذا می آورد اما متوجه بی حرکت بودن پرنده می شود درحالیکه شوکه شده ,سعی می کند جفتش را حرکت دهد
 
شبکه خبری البرز 
اما تلاش هایش بی نتیجه باقی میماند و لحظه ای که  متوجه مرگ همراهش می شود, شروع به جیغ زدن می کند
 

  گویا هنوز به رفتن پرنده ماده اطمینان ندارد ناله هایش را با پریدن به اطراف جفتش وچرخیدن وبال زدن گردآگرد او ادامه میدهد
 
شبکه خبری البرز

 وپس از چندبار ناله کردن درکنارجسمی که حالا دیگر جانی دربدنش نیست خود نیز آرام میگرد
 
شبکه خبری البرز
این مطلب رو کاملاً از یک ایمیل کپی کرده ام !

 نوشته شده در  ۱۳۸۸/۳/۳ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ توسط فیلیسوف دیوانه

دل نوشته()

        پسرک

پسرک هر روز سر راه مدرسش طناب زنگ خونه ی پیرمرد و میکشید و وای میستاد تا پیر مرد بیاد بالا پشتبون و یه سطل آب رو سرش خالی کنه...

پیرمرد دیگه هر روز سر ساعت با سطل پر آب میرفت پشت بوم...

یه روز خانواده ی پسرک نصمیم گرفتن از اون محل برن...

بعد چند سال یه روز پسرک از اون محل میگذشت یاد خاطرات کرد رفت دم در خونه ی پیرمرد خونه خرابه شده بود

دید رو در خونه کنده شده :

سلام اگه یه روزی برگشتی و من مرده بودم ناراحت نشو من به پیرزن مهربان همسایه سپردم سطل آب رو هر روز پر کنه تو اگه ریسمانو بکشی خودش آب رو خالی میکنه !

 نوشته شده در  ۱۳۸۸/۱/۱٦ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ توسط فیلیسوف دیوانه

دل نوشته()

        ایتالو کالوینو

سرزمینی بود که همه‌ی مردمش دزد بودند. شب‌ها هر کسی شاه‌کلید و چراغ‌دستی‌اش را برمی‌داشت و می‌رفت دزدی خانه‌ی همسایه‌اش. در سپیده‌ی سحر بازمی‌گشت به این انتظار که خانه‌ی خودش هم غارت شده باشد.
و چنین بود که رابطه‌ی همه با هم خوب بود و کسی هم از این قاعده نافرمانی نمی‌کرد. این از آن می‌دزدید و آن از این و همین‌طور تا آخر و آخری هم از اولی. خرید و فروش در آن سرزمین کلاهبرداری بود. هم فروشنده و هم خریدار سر هم کلاه می‌گذاشتند. دولت، سازمان جنایت‌کارانی بود که مردم را غارت می‌کرد و مردم هم کاری نداشتند جز کلاه گذاشتن سر دولت. چنین بود که زندگی بی هیچ کم و کاستی جریان داشت و غنی و فقیر هم نبود.
ناگهان در آن سرزمین- کسی نمی‌داند چگونه - آدم درستی پیدا شد. شب‌ها به جای برداشتن کیسه‌ی دزدی و چراغ‌دستی و بیرون‌ زدن از خانه، در خانه‌اش می‌ماند تا سیگار بکشد و رمان بخواند. دزدها می‌آمدند و می‌دیدند که چراغ روشن است و راهشان را می‌گرفتند و می‌رفتند. مدت زمانی گذشت. باید برای او روشن می‌شد که او مختار است زندگی‌اش را بکند و چیزی ندزدد. اما این دلیل نمی‌شود که چوب لای چرخ دیگران بگذارد. به ازای هر شبی که او در خانه می‌ماند، خانواده‌ای در صبح فردایش نانی بر سفره نداشت. مرد درستکار در برابر این موضوع پاسخی نداشت. جز اینکه شب‌ها از خانه بیرون می‌زد و سحر به خانه‌اش بازمی‌گشت اما به دزدی نمی‌رفت. آدم درستی بود و کاریش نمی‌شد کرد. می‌رفت و روی پل می‌ایستاد و به گذر آب زیر پل می نگریست. بازمی‌گشت و می‌دید که خانه‌اش غارت شده است.
یک‌هفته نگذشت که مرد دید در خانه‌ی خالی‌اش نشسته، بی‌غذا و پشیزی پول. اما این را هم بگوئیم که تقصیر خودش بود. رفتار او قواعد جامعه را به‌هم ریخته بود. می‌گذاشت که از او بدزدند و خود چیزی نمی‌دزدید. نتیجه این‌که همیشه کسی بود که سپیده‌ی سحر به خانه‌‌ برمی‌گشت و آن را دست نخورده می یافت. خانه‌ای که مرد درستکار باید غارتش می‌کرد.
چنین شد که آنانی که غارت نشده بودند، بعد از مدتی ثروت اندوختند و دیگر حال و حوصله‌ی دزدی‌رفتن را نداشتند. از طرفی، کسانی که برای دزدی به خانه‌ی مرد درستکار می‌آمدند، چیزی نمی‌یافتند و فقیرتر می‌شدند. در این مدت ثروتمندها نیز عادت کردند که شبانه به روی پل بروند و گذر آب زیر پل را تماشا کنند. و این کار جامعه را بی بند و بارتر کرد. زیرا خیلی‌ها غنی و خیلی‌ها فقیر شدند.
حالا برای ثروتمند‌ها روشن شده بود که اگر شب‌ها به روی پل بروند، فقیر خواهند شد. فکری به سرشان زد؛ بگذار به فقیرها پول بدهیم تا برای ما به دزدی بروند. قراردادها تنظیم شد، دستمزد و درصد هم معین شد و البته دزد - که همیشه دزد می‌ماند - می‌کوشد تا کلاهبرداری کند. اما مثل قبل، ثروتمند‌ها ثروتمندتر و فقیرها فقیرتر شدند.
بعضی ها آنقدر ثروتمند شدند که دیگر نیاز نداشتند دزدی کنند یا کسی برایشان دزدی کند تا همچنان ثروتمند باقی بمانند. اما همین‌که دست از دزدی برمی‌داشتند فقیر می شدند، چون فقیرها از آن‌ها می‌دزدیدند. بعد شروع کردن به پول‌دادن به فقیرترها تا از ثروتشان در برابر فقیرها نگهبانی کنند. پلیس به وجود آمد و زندان ساخته شد.
و چنین بود که چندسالی پس از ظهور مرد درستکار، دیگر حرفی از دزدیدن و دزد زده شدن در میان نبود. بلکه تنها از فقیر و غنی سخن گفته می‌شد. در حالیکه همه‌شان هنوز دزد بودند.
مرد درستکار نمونه‌ی منحصر به فرد بود و خیلی زود از گرسنگی مُرد...

 نوشته شده در  ۱۳۸٧/۱٢/٢۸ساعت ٩:٠۸ ‎ب.ظ توسط فیلیسوف دیوانه

دل نوشته()

        زندگی

زندگی یک گل سرخ است

 

 پر از عطر ، پر از خار ، پر از برگ لطیف

 

 یادمان باشد اگر گل چیدیم

 

 عطر و خار و گل و برگ

 

 همه همسایه دیوار به دیوار همند

 نوشته شده در  ۱۳۸٧/۱٢/٢٥ساعت ۸:۱٤ ‎ب.ظ توسط فیلیسوف دیوانه

دل نوشته()

        توضيحات وبلاگ

یک نویسنده که همه ی نوشته هاش در هم و بر همه (higgle piggle یعنی در هم وبرهم )

        منوي اصلي
        نويسندگان

فیلیسوف دیوانه

        آرشيو موضوعي

 

        سروران

بوف ! ؟
وبلاگ حاج جواد ذکری : خاطرات گذشته حا و شایدم آینده !
شما چه فکر میکنید؟
سید مهدی : عشق اونم از همه نوعش !
شاید یک مانند من !
شمع سوخته...
صاحب دلی صاحب این وبلاگ است ...
حرف دل یکی دیگه...
:: قالب ساز ::

        گذشته

اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦

        لينکدوني
آرشيو لينکدوني
        زمان نما
        امکانات

من مسلمانم قبله ام یک گل سرخ... جانمازم چشمه مهرم نور دشت سجاده ی من...

منبع اصلي كدهاي جاوااسكريپت
http://wicker-boy.blogfa.com

 RSS  

POWERED BY
persianweblog.ir
طراح قالب:مينوس
و خدایی که در این نزدیکیست... لای این شب بوها پای آن کاج بلند رو قانون گیاه روی آگاهی آب
بزرگترین منبع کدهای جاوا اسکریپت