+  

بی چار ه بلبل ...

صبح ها با صدایش چای می خورم ...

هر روز صبح تمام غریزه اش را میریزد توی حنجره اش و فریاد میزند...

یک ریف تکراری، هر روز و هر روز...

گه گداری هم اگر کیفش کوک باشد با شنیدن صدای سازم چهچهه ای میزند...

بی چاره بلبل ...

* پی نوشت : بلبل ،همسایه دیوار به دیوارم است ...

من با صدایش دوست شده ام...


comment نظرات () لینک
تگ ها:
نویسنده : فیلیسوف دیوانه ; ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٧/۳
+  

چه صبورانه می خندیم، بغض هامان را...


comment نظرات () لینک
تگ ها:
نویسنده : فیلیسوف دیوانه ; ساعت ٢:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٦/٩
+  

گاهی وقتها ...

گفتن یک دوستت دارم ، به اندازه ی هزار سال آدم را پیر می کند !


comment نظرات () لینک
تگ ها:
نویسنده : فیلیسوف دیوانه ; ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٦/۸
+ پنجره...

دو تا سبز ...

یکی بنفش ...

دو تا آبی ...

یکی زرد ...

یکی قرمز ...

 

هفت بادکنک بود ، بالای بالکن خانه ی آن سمت خیابان...

فکر میکنم چقدر احمقانست آخرین تصویری که از پنجره ی این خانه می بینم هفت بادکنک رنگی باشد!

پی نوشت : همسایه هایم _ الان دیگه همسایه های سابقم _ راحت شدند از دستم...


comment نظرات () لینک
تگ ها:
نویسنده : فیلیسوف دیوانه ; ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٤/۳٠
+ بی خداحافظی...

مسئله فقط زمان است ...

اینکه بگذرد...

واینکه چطور بگذرد...

* پی نوشت :

in assenza di te  از  laura pausini 

زیباست...


comment نظرات () لینک
تگ ها:
نویسنده : فیلیسوف دیوانه ; ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٤/٢٢
+ جبر

بودن ...

(گاهی اوقات) جبر بدیه ...


comment نظرات () لینک
تگ ها:
نویسنده : فیلیسوف دیوانه ; ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٤/۱٠
+  

خضری مگر گذشته ازین راه

آه این چه معجزه ست

کز دور سبز می زند و جلوه می کند

تنوار خشک و پیر سپیدار پار

شاید

اما

نه

بی گمان

این پیچکی ست رسته و بالیده

و افکنده طیلسان بلندش را

بر قامت نژند سپیدار *

پی نوشت :

مادر بزرگ می گفت : اگر گشایشی خواستی چهل روز کوچه اتان رو آب و جارو کن و خضر را بخواه...

بعد از چهل روز مردی سبز پوش می آید...

امروز این شعر را نوشته بر یک تابلو هدیه گرفتم...

پ ن 2 : شعر از : محمد رضا شفیعی کدکنی.


comment نظرات () لینک
تگ ها:
نویسنده : فیلیسوف دیوانه ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٤/٤
+ رز آبی***

من خوزه آرکادیو بو اِندیا ام!*

صد سال یا شاید حتی هزار سال پیش من را به بک بوته ی یاس _آن موقع ها حتماً بوته ی یاس تنومند ترین درخت ها بوده! _ بسته اند...

همان یاسی که طوفان اول کندش و دومی با خود بردش...**

من خوزه آرکادیو بوئندیا ام...

همانی که به درخت بستندش ، بعد از یادشان رفت...

* پی نوشت : *خوزه آرکادیو نام چند! تن از  شخصیتهای کتاب صد سال تنهایی...

** بوته ی یاسم را باد شکست ، باد برد...

باد مثل من، دیوانه که شد،گلدان های رزم را شکست، یاسم را برد ولی تا حالا یازده تا قاصدک برایم آورده...

این به آن در!

*** رز آبی که تیتر مطلب است هیچ ربطی به مطلب ندارد...

به گلدان هاشان مرتبطند...


comment نظرات () لینک
تگ ها:
نویسنده : فیلیسوف دیوانه ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۳/٢٤
+ عکس سیاه و سفید!

مثل یک عکس سیاه و سفید می مانم این روزا ...

مثل وقتایی که می خواهی یه چیزی را توضیح بدهی ، نمی شود، میگویی خودت باید ببینیش!

همان طور...


comment نظرات () لینک
تگ ها:
نویسنده : فیلیسوف دیوانه ; ساعت ٢:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۳/۱۱
+ عینک...

عینکی شدم...

البته بار اولم نیست چند سال پیش هم به اصرار پزشک مرتکب شده بودم!

بار اول یک روز تحمل کردم و بعد محترمانه تا کردمش در کیسش و گذاشتم دور ترین جای کشوهایم...

تا اینکه بعد از چند ماه شکسته بود! _ و هیچ وقت نفهمیدم چطور شد که شکست_

این بار دکتر میگوید جدی است!

می گوید فقط وقت خواب حق دارم برش دارم...

_ خواب هامان مهم نیست تار باشند انگار_

از مطالعه ی شبانه و کار زیاد با کامپیوتر هم منع شده ام...

یه جورایی گفته بمیر که چشم هایت بهتر کار کنند!

این بار اما خودم هم می خواهم عینکی بمانم ، هر چقدر که قرار باشد سیاهی آسمان بیشتر توی ذوقم بزند...


comment نظرات () لینک
تگ ها:
نویسنده : فیلیسوف دیوانه ; ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۳/٦

[ طراح قالب وبلاگ : سیلور سون ] [ Weblog Themes By : SilverSeven.IR ]