+ پنجره...

دو تا سبز ...

یکی بنفش ...

دو تا آبی ...

یکی زرد ...

یکی قرمز ...

 

هفت بادکنک بود ، بالای بالکن خانه ی آن سمت خیابان...

فکر میکنم چقدر احمقانست آخرین تصویری که از پنجره ی این خانه می بینم هفت بادکنک رنگی باشد!

پی نوشت : همسایه هایم _ الان دیگه همسایه های سابقم _ راحت شدند از دستم...


comment نظرات () لینک
تگ ها:
نویسنده : فیلیسوف دیوانه ; ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٤/۳٠
+ بی خداحافظی...

مسئله فقط زمان است ...

اینکه بگذرد...

واینکه چطور بگذرد...

* پی نوشت :

in assenza di te  از  laura pausini 

زیباست...


comment نظرات () لینک
تگ ها:
نویسنده : فیلیسوف دیوانه ; ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٤/٢٢
+ جبر

بودن ...

(گاهی اوقات) جبر بدیه ...


comment نظرات () لینک
تگ ها:
نویسنده : فیلیسوف دیوانه ; ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٤/۱٠
+  

خضری مگر گذشته ازین راه

آه این چه معجزه ست

کز دور سبز می زند و جلوه می کند

تنوار خشک و پیر سپیدار پار

شاید

اما

نه

بی گمان

این پیچکی ست رسته و بالیده

و افکنده طیلسان بلندش را

بر قامت نژند سپیدار *

پی نوشت :

مادر بزرگ می گفت : اگر گشایشی خواستی چهل روز کوچه اتان رو آب و جارو کن و خضر را بخواه...

بعد از چهل روز مردی سبز پوش می آید...

امروز این شعر را نوشته بر یک تابلو هدیه گرفتم...

پ ن 2 : شعر از : محمد رضا شفیعی کدکنی.


comment نظرات () لینک
تگ ها:
نویسنده : فیلیسوف دیوانه ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٤/٤
+ رز آبی***

من خوزه آرکادیو بو اِندیا ام!*

صد سال یا شاید حتی هزار سال پیش من را به بک بوته ی یاس _آن موقع ها حتماً بوته ی یاس تنومند ترین درخت ها بوده! _ بسته اند...

همان یاسی که طوفان اول کندش و دومی با خود بردش...**

من خوزه آرکادیو بوئندیا ام...

همانی که به درخت بستندش ، بعد از یادشان رفت...

* پی نوشت : *خوزه آرکادیو نام چند! تن از  شخصیتهای کتاب صد سال تنهایی...

** بوته ی یاسم را باد شکست ، باد برد...

باد مثل من، دیوانه که شد،گلدان های رزم را شکست، یاسم را برد ولی تا حالا یازده تا قاصدک برایم آورده...

این به آن در!

*** رز آبی که تیتر مطلب است هیچ ربطی به مطلب ندارد...

به گلدان هاشان مرتبطند...


comment نظرات () لینک
تگ ها:
نویسنده : فیلیسوف دیوانه ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۳/٢٤
+ عکس سیاه و سفید!

مثل یک عکس سیاه و سفید می مانم این روزا ...

مثل وقتایی که می خواهی یه چیزی را توضیح بدهی ، نمی شود، میگویی خودت باید ببینیش!

همان طور...


comment نظرات () لینک
تگ ها:
نویسنده : فیلیسوف دیوانه ; ساعت ٢:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۳/۱۱
+ عینک...

عینکی شدم...

البته بار اولم نیست چند سال پیش هم به اصرار پزشک مرتکب شده بودم!

بار اول یک روز تحمل کردم و بعد محترمانه تا کردمش در کیسش و گذاشتم دور ترین جای کشوهایم...

تا اینکه بعد از چند ماه شکسته بود! _ و هیچ وقت نفهمیدم چطور شد که شکست_

این بار دکتر میگوید جدی است!

می گوید فقط وقت خواب حق دارم برش دارم...

_ خواب هامان مهم نیست تار باشند انگار_

از مطالعه ی شبانه و کار زیاد با کامپیوتر هم منع شده ام...

یه جورایی گفته بمیر که چشم هایت بهتر کار کنند!

این بار اما خودم هم می خواهم عینکی بمانم ، هر چقدر که قرار باشد سیاهی آسمان بیشتر توی ذوقم بزند...


comment نظرات () لینک
تگ ها:
نویسنده : فیلیسوف دیوانه ; ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۳/٦
+ دیشب...*

صدایت از باند ها پرواز میکند در هوا _که داری مرغ سحر را میخوانی_

با بوی عطرت در هم میشود...

عطرت روی میز کنار عکس هایت _ کنار مرشد و مارگاریتا!_ درش باز مانده...

صدایت می آید : شعله فکن در قفس ای آه آتشین...

من ، بغض زده ، دلتنگ روی صندلی همیشگی ات نشسته ام...

بوی عطرت می آید...

من کمی گریه می خواهم...

پی نوشت : عطر ها بدون صاحبانشان، چیزی کم دارند...

انگار عطرانگیشان به صاحبانشان باشد...

پ ن 2 : هر چقدر که سخت شده ام این روزا...

باز هم بغضم شکست...

همان وقت که بعد از مرغ سحر خواندی : شب سیاه، سفرکنم...**

پ ن 3 : * خاطره ی دیشب را  نوشته ام...

** بخشی از ترانه ی مرا ببوس.


comment نظرات () لینک
تگ ها:
نویسنده : فیلیسوف دیوانه ; ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٢/۱۳
+ دروغ؟

وزیر ارشاد : در ایران «سانسور» نداریم...

روزنامه برای چند ماه پیش است و الان به عنوان زیر دستی زیر برگه هام بود...

چشمم به دست خط خودم افتاد که با مداد زیر تیتر نوشته ام:

دروغ چطور ، آقای وزیر؟؟؟


comment نظرات () لینک
تگ ها:
نویسنده : فیلیسوف دیوانه ; ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱/۳۱
+ مادر ... موجود عجیبی است!

            

استادی داشتم شصت و چند ساله ...

ارمنی بود اما کاملا شبیه فرانسویها!

هر وقت یک اتود یا قطعه را حتی با یک اشتباه میزدم لحنش کوبنده میشد و تمام تلاشم را زیر سوال می برد!!!

اما گاهی پیش میومد که یک قطعه ی سخت را درست بزنم و او هیچ _هیچ!_حرفی نزنه!

گذشت تا چند سال بعد کنار خودش شروع کردم به تدریس به هنرجوهای نوآموزش...

یکبار بعد از یکی از طوفان به پا کردن هایش پرسیدم:

چرا برای یک اشتباه کوچک این طور داد و بیداد میکنید؟

گفت: چون اگه جدیتی ندارند و درآینده میخواهد دلشان را بزند ، همین حالا بفهمند و وقتشان را جای بهتری صرف کنن!!!

گفتم : پس چرا وقتی بدون اشکال میزنن، تشویقشون نمیکنید؟

گفت : چون کار خوب حرف نداره!

وقتی کسی کارش خیلی خوب باشد میگویند کارش حرف ندارد!

خلاصه ...

مادر موجود عجیبی است...

برای من نه شبیه به شمع! است و نه شبیه به مداد!

برای من شبیه به هیچ کس/هیچ چیز نیست...

جز خودش...

مادر، حرف ندارد!

پی نوشت : این نقاشی را نمی دانم برای کیست! اما چند ماهی هست که ازش خوشم آمده!


comment نظرات () لینک
تگ ها:
نویسنده : فیلیسوف دیوانه ; ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱/۳٠

[ طراح قالب وبلاگ : سیلور سون ] [ Weblog Themes By : SilverSeven.IR ]