+ بدون شرح...

روزی روزگاری یه پادشاه یه مهمونی داد...

برای زیباترین پرنسس امپراطوری.

حالا یه سرباز که نگهبان بود.

دختر پادشاه رو دید که رد میشد...

خوشگلترین دختری بود که دیده بود...

و در جا عاشق اون شد...

ولی یه سرباز ساده مقابل دختر پادشاه کیه؟

خب بالاخرا موقث شد که باهاش ملاقات کنه...

و بهش گفت بدون اون نمیتونه زندگی کنه...

پرنسس خیلی تحت تاثیر حرفش قرار گرفت.

و به سرباز گفت...

اگه بتونی ۱۰۰ روز و ۱۰۰ شب زیر بالکن من صبر کنی در نهایت من مال تو میشم...

با این حال سرباز رفت و یک شب صبر کرد...

دو روز بعد ده روز بعد بیست روز.

هر شب که پرنسس پایین رو نگاه میکرد.

...اون تکون نخورده بود.

... تو برف و بارون همش اونجا بود...

..................................

زنبوذ نیشش زد...

ولی اون تسلیم نشد...

... در آخر...

بعد از ۹۰ شب اون کاملاً خشک وسفید شده بود...

جوی اشک از چشمش جاری بود...

و در تمام مدت پرنسس نگاش میکرد...

بالاخره شب نود و نهم بودکه...

سرباز بلند شد...

...صندلیشو بر داشت و رفت...

توضیح : این مونولوگ متعلق به آلفردو در فیلم سینما پارادیزو است.


comment نظرات () لینک
تگ ها:
نویسنده : فیلیسوف دیوانه ; ساعت ٤:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/۳٠
+ خنده ی تلخ من از گريه غم انگيز تر است...

الان داشتم با یه دوست چت میکردم...

خاطرات نا زیبایی یادم اومد...

الان چهار ستون بدنم داره میلرزه...

خنده ی تلخ من از گریه غم انگیز تر است...

کارم از گریه گذشتست به دان میخندم...


comment نظرات () لینک
تگ ها:
نویسنده : فیلیسوف دیوانه ; ساعت ٢:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/٢٦
+ درد فرهنگ ...

ما کلاً همه چیزمون از ریشه خرابه...

اصلاً هم مسائل فرهنگیمون ربطی بهفرهنگ غنی گذشتمون نداره...

تا حرف فرهنگ میشه میگیم ما ۲۰۰۰ــــ۳۰۰۰ سال قدمت فرهنگ و تمدنمونه...

این چه فرهنگیه؟

تا به حال به سطل زباله ها نگاه کردیم...

امروز حتی از یکیشون عکس گرفتم که مستند حرف بزنم اما حقیقتش روم نشد عکسشو بذارم...

سطل تقریباً خالیه اما اولین کسی که نخواسته با فشار پا در سطل رو باز کنه زبالشو همین جوری رو در سطل گذاشته و رفته...

نفرات بعدی هم همینطور...

اینچه فرهنگیه؟

وقتی یه نفر زحمت میکشه پول خرج میکنه یه آلبوم موسیقی میده بیرون اون وقت من با ۲۰۰ تومن تکثیر میکنم...به جای خریدن ۱۰۰۰ تومان...

وقتی سهمیه بنزینمون رو لیتری به قیمت خون میفروشیم...

بد بختیمون اینه که همه چیزم قشنگ ظاهری میخوایم...

بساز بفروش نمیدونم چه جوری ساختمان رو با اون قدر مصالح میسازه...

بعد یه نمای قشنگ و قیمت نجومی...

حتی در موضوع بسیار مهمی مثل مداحی اهل بیت...

من خودمم مداحی هایی رو که سبک هستند رو گوش میدم ولی بعضیاشون اصلاًخجالت زده ام میکنن...

سبکی هست که به یاد آووردن شعر اصلش هم قشنگه مثل سبک هایی که به سبک آقای شجریان خوندند...

اما یاد آووردن شعر شادمهرقشنگه؟

یا ترانه های استانبولی...

ـــ من با هیچ مداحی مشکل خاصی ندارم و تا سال پیش تو مجلس اکثرشون رفتم...

حتی در هیئاتمون دنبال بزرگی علم هستیم...

من تا به حال نه ماهواره داشتم نه خوشم اومده...

اما نمفهمم چرا هر کی که ماهواره میخره دنبال شبکه هایی میگرده که زیاد به دردش نمیخوره...

دوست من چند وقت پیش چند شبکه ی زیبا رو واسه من پخش کرد...

مستند ... حیات وحش ... حتی موسیقی کلاسیک هم شبکه دارند ...

من نمیگم همه بشینند اینا رو نگاه کنند اما لاقل چرندیات هم نه...

خود دوست منم حداکثر در هفته با این که علاقه ی زیادی به این موضوعات داره ۲۰ دقیقه استفاده میکنه...

خواستم در باره ی اینترنت هم بگم که دیدم نگم بهتره...

واقعا برای فرهنگ قدیمیمان متاسفم ...

نمیدانم چه میخوام بگویم                            زبانم در دهان باز بسته است...


comment نظرات () لینک
تگ ها:
نویسنده : فیلیسوف دیوانه ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/٢٦
+ حقیقت ما ...

یه موضوعی هست که خیلی وقته فکرمو مشغول کرده...

مخصوصاً تو تو این ایام...

اگه من ـ- نمیگم ما چون به نظرم شخصیه ـ- تو روز عاشورا و در واقعه ی کربلا بودم کدوم سمت میجنگیدم؟

من شمر بودم؟شمری که عمری رو به روایت حدیث گذرونده بود و حتی از یاران امام علی در جنگ صفین بود ...

یا اون کوفه ای بزرگی که برای سد کردن راه امام حسین رفت و حتی ایشان رو تا کربلا مشایعت میکنه و تو روز عاشورا وقتی به وجدانش رجوع میکنه یار امام میشه و حر میشه؟؟؟

شاید شبث بن ربعی میشدم...

همانی که به امام حسین نامه نوشت و دعوت کرد اما با ۱۰۰۰ نفر به جنگ با امام رفت؟

همانی که از یاران امام علی بود و برای شکرگزاری شهید کردن فرزندان همان علی مسجد میسازد...

جالبه که حتی در سپاه مختار ثقفی با قاتلان امام میجنگه... و در قتل مختار هم دست داره...

شاید عبدالله بن جعفر طیار میشدم... پسر عموی امام حسین...

همانی که همسر حضرت زینب بود... اما با اما همراه نمیشوند ــ دلیلشو نمیدونم اما ایشان هم بعد از شهادت امام متاثر میشوند و مجالس زیادی برگزار میکنند...ــ

نمی فهمم چه رسمیه که یکی عباس نام سقای کربلا میشوند و پدر زن همان شخص عبدالله بن عباس ــ پسر عموی امام علی و پیامبر ــ از اینکه پیشنهاد فراربه یمنش را امام حسین

قبول نمیکنند از امام زمان خود ناراحت میشوند...

ما چی از جون کم داریم؟

غلام ابوذر که آزاد بود و برای امام حسین اسلحه می ساخت...

و با اینکه غلام نبود میجنگد و شهید میشوند...

می ترسم که یک وقت حرمله بن کاهل نشوم که به سینه ی اما زمان خودم تیر بزنم...

به مشک ابوالفضل عباس... به چشم عموی مهربان ۳۳ ساله که برای آب آوردن رفته بود...

به گلوی خشک علی اصغر ۶ ماهه...

شاید همین الانم کار حرمله را میکنیم...

شاید الانم به امام زمانمان پشت کردیم ...

شاید...

خدایا...

همه ی انسانها را...

همه ی دینداران را...

همه ی مسلمانان را ...

همه ی شیعیانت را...

همه شیعیان ۱۲ امامیت را...

ازاینگونه گناهان محفوظ بدار...

                               آمین


comment نظرات () لینک
تگ ها:
نویسنده : فیلیسوف دیوانه ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/٢٤
+ بعد این همه مدت باز هم سلام ...

سلام و عذر خواهی بابت این مدت غیبتم...

یه دوست ازم پرسید ناراحت نمیشی کسی از متون این وبلاگ استفاده کنه؟ این رو برای اون وهمه نوشتم :

استفاده از مطالب این وبلاگ کاملاً آزاد و حلال میباشد... فقط به منم یه خبر بدین که منم استفاده کنم

ممنون


comment نظرات () لینک
تگ ها:
نویسنده : فیلیسوف دیوانه ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/٢٤
+ بنویس ...

باز هم نوشتم...

از غم نوشتم ...

از روز هایی که فقط یک خاطره...

یک نوشته ...

ویا شاید یک عکس ازش مونده باشه...

باز هم از غم نوشتم ...

شاید روزگاری این نوشته یادگاریم باشه ...

از غم نوشتم....

غمی قدیمی ...

شاید به قدمت غم ...

به قدمت تمام غمها ...

نمیدانم شاید باز هم همون احساس سماع بهم دست داده ...

اما نه از سر شادی و سر خوشی ...

از درد...

ــ یک دست جام باده و یک دست زلف یار ... رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست ... ــ

سرما همه جا هست...

اما از گرمای وجودم گرم میشم...

دارم از حرکت میسوزم...

اما دیوانه وار ادامه میدهم ...

در روحم...در ذهنم ...نه در جسمم...

پرواز میکنم...بلند میشوم...رویایی میشوم ...

اما...

اما دوامی ندارم...من سبک نیستم ...

من پرواز نمیدانم...

من تا به حال پرنده نشده ام ...

من پرواز نمیدانم...

اما دوستش دارم ...

من پرواز را عاشقانه دوست دارم ... هر چند احساسش نکرده ام ....

مثل ...


comment نظرات () لینک
تگ ها:
نویسنده : فیلیسوف دیوانه ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/۱٩
+ کپی ... پیست ....

ابراهیم بت شکن و پیرمرد بت پرست

 

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

همانـگونه که می دانید «ابراهیم خلیل الله» پیامبر مشترک تمام ادیان است و او " بت شکن " معروف تاریخ است.

گفته اند روزی حضرت ابراهیم ، سالمندی فرتوت وسالخورده با پشتی خمیده و دردمند را در راه دید که هشتاد و ا ندی از عمرش می گذ شـت. چون دلش به حال او بسوخت او را به خانه دعوت کرد و برای او غذا وسفره ای مهیا و آماده کرد. هنگامی که این پیرمرد می خواست شروع به خوردن غذا کند، ابراهیم رو به او کرد و گفت : با نام خدا وایزد یکتا لب به غذای گشای .

پیرمرد جواب داد: من " بت پرست " هستم و سالیانی زیاد بت و صنم پرستیده ام و نمی توانم چنین کنم !!!

ابراهیم که از پاسخ وی ناراحت و آشفته شده بود نه تنها ...

باقی این نوشته را در آدرس زیر بخوانید که هم به اصل وفادار باشیم هم متهم به کپی کاری نشیم ...

http://www.mojtaba334.blogfa.com/


comment نظرات () لینک
تگ ها:
نویسنده : فیلیسوف دیوانه ; ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/۱٧
+ یک روز در بیمارستان ... !

خدا کار هیچ کسو به بیمارستان نندازه حتی برای کار...

من خودم به عنوان یکی از قدیمیای بیمارستان ــ البته من با ۱۷ سال و خرده ای سن هیچ کاره ام ــ تقریباً همه روزه حتی روزای تعطیل تو بیمارستان هستم ...

صحنه های جالبی نمیبینم . واقعاً گاهی اعصابم خورد نمیشه ...

الان این حرفا مو شاید فقط دکترای اورژانس و انترنا و اطراف مرتبط بفهمن ...

تقریباً روزی یک بار دعوا وسط بیمارستان ...

هم روز کد خوردن ...

شرایط عصبی خیلی بدیه نمیشه آدم ــ شاید من ــ بیخیال باشه ...

حتی واسه آدم های بی خیال وقتی کد اعلام میکنن هر کی معنی کد رو میفهمه سریع میره به بخش اعلام شده ـ شاید از دلسوزی شایدم از فضولی ـ

شاید من زیادی شلم ولی این شل بودن رو با هزار بار سفت و سنگ بودن عوض نمیکنم...

من از مرگ همه ناراحت میشم پس هر بار که کد اعلام میشه واسه ی من معنی از دست دادن یک عزیز رو داره ...

الان روبروی صندلی من و وسط حیاط دو نفر دارن دعوا میکنن...

چون یک طرف زن جوانی هست نمیرم جدا کنم ــ از دخالت های خانوادگی خاطرات بد زیادی دارم ــ

هر دو طرف با فحش ولگد وگهگاهی مشت از هم پذیرایی میکنن ...
خیلی نارحتم حتی واسه خودمم نمیتونم  حق رو به کسی بدم...

به مردی که رو زنی ضعیف تر از خودش دست بلند کرده ...

یا زنی که با فحاشی مرد رو جری تر میکنه ...

نمیخوام خودم رو معصوم نشون بدم اما لا اقل دست رو هر کسی بلند نمیکنم ...

وبه بزرگتر ــ لا اقل اینگونه ــ فحاشی نمیکنم ...

بی تعارف به نظر من زیباتری چیزی که خدا در انسان قرار داده معصومیتشه ...

معصومیتی که بهترین نمایشش هنگام خوابه حتی قصی القلب ها هم زیبا میخوابند ...

به بچه ها دقت کنیم ...

شر وشور ها بیشتر تو چشممونن اما معصوما رو بیشتر دوست داریم ...

چقدر این معصومیت قشنگه...

خدایا منرا معصوم بمیران ...


comment نظرات () لینک
تگ ها:
نویسنده : فیلیسوف دیوانه ; ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/۱٧
+ تازه مثل روز اول برف ...

دلم نمیاد این تاپیک رو بنویسم امٌا نوعی رسالت رو رو دوش خودم حس میکنم همون طور که علاقه دارم در باره ی زیبایی های برف بنویسم باید این ها رو هم بگم ...

امروز برفا سفت شدن اصطلاحاً  یخ زدن...

میخوام بگم مثل دل ما ...

ما وقتی به دنیا تا یه سنی خیلی دل نرم ونازکی  داریم ...

هممون حتی اونی که الان قصاب شده ــ مثل فیلم بازگشت هانیبال ــ

حتی با دیدن کوچکترین نا ملایمتی شاید ساعتها بغض وگریه داشته باشیم و بزرگترین گناهان اطرافیانمون رو با قهر تلافی میکردیم و بزرگوار بودیم چون سریع دوباره آشتی برقرار میشد...

مثل برف تازه که تو دستت بگیری سریع آب میشه ...

یعنی واکنش طبیعی و ملموس و ملایمی داشت ...

اما الان کوچکترن اشتباهات رو با انتقام درست میکنیم ...

مثل الان برف کع سفت شده اگه دستت رو بزنی بهش خراش میده ...

یعنی برف از دیروز ــ که اونقدر بخشنده و نرم و زیبا بود ـــ به برف امروز ــ که خشن و باز هم زیبا ــ تبدیل شده؟

مگه میشه گفت  : کاش برف همیشه وقتی میباره تا ملایمه باشه دیگه بخ نزنه؟

پس چه خوبه همه ما تا یه سن خاصی زندگی کنیم و بعد ...

۶ سالگی به نظرم مرزش باید باشه !

گمونم آب رفتارش مثل انسانه... ما آدما هم وقتی جوش بیاریم همه اطرافیانمون رو میسوزونیم ...

اما در حالت عادی صلح رو بر دعوا ترجیح میدیم مثل آب روی آتیش...

البته یخ و زیبایی هاش به کنار ...

چه میخونه این شهرام ناظری ــ شوالیه ــ نفسش حق...

من کردی بلد نیستم حتی سر در نمی آرم ...

به قول پائولو کوئیلو به زبان جهان حرف میزنه پس همه میفهمن چی میگه ...

آقای ناظری شما چه کرده ای که دلت اینقدر نازک مونده؟؟؟؟

من تا به حال شوالیه شهرام ناظری رو ندیدم ... اما صداشو دوست دارم چون آن چه از دل بر آید لا جرم بر دل نشیند مثل صدا ی وحید جلیلوند ــ که ایشون رو هم تا به حال ندیدن ــ که عاشق صدای گیراش شدم...

فکر میکنم این ها راهی رو یاد گرفتند که صداشون مثل اون برف روز اول همیشه تازست هیچ وقت یخ نمیزنه ...


comment نظرات () لینک
تگ ها:
نویسنده : فیلیسوف دیوانه ; ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/۱٧
+ شعر دیگران !

زندگی دفتری از خاطره هاست
خاطراتی شیرین
خاطراتی مغشوش
خاطراتی که ز تلخی رگ جان می گسلد
ما ز اقلیمی پاک که بهشتش نامند
به چنین رهگذری آمده ایم
گذری دنیا نام
که ز نامش پیداست
مایه ی پستی هاست
ما ز اقلیم ازل ناشناسانه بدین دیر خراب آمده ایم
چو یکی تشنه به دیدار سراب آمده ایم !
........................................
و حال در این بهبوه ی ناآشنا
من!
در جاده های انتظار منتظر کسی هستم
شاید بیاید.
با آمدنش
پایان غمهایم،
التیام دردهایم

این شعر به طور کامل از جایی به غیر از دل من فرو نشسته  و از کارهای من نیست !


comment نظرات () لینک
تگ ها:
نویسنده : فیلیسوف دیوانه ; ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/۱٦
+ آیا؟؟؟

نمیخوام بعد از خوندن این تاپیک بگین که طرف خیلی عقده ایه و از این حرفا

اما شاید اینجا هم حریم خصوصی من حساب بشه...

من اصلاً انتظار نداشتم وقتی بیام و دل نوشته ها رو چک کنم با تعداد زیادی تبلیغ روبرو شم...

واقعاً بهم برخورد... هرچند همه ی تبلیغات رو پاک کردم اما واقعاً ناراحت شدم جالبی موضوع هم سعی طرف در بیشترین مقدار تبلیغ کردن بود تو همه تاپیک ها حداقل یک بار تبلیغ کرده بود

ممنون میشم اگه قبل این کار لاا قل هماهنگ کنین و هر فکری هم میخواین در باره ی من بکنین ...

آقای ... اینجا بیلبورد تبلیغاتی شما نیست ممنون.

منظورم از تبلیغ تبلیغات وبلاگتون کنار نظراتتون نیست اما تبلیغ سایتی با تقسیر فعالیتهاش زیاد دلچسب نیست

ببخشید ولی الان واقعاً بهم ریختم ایشالله شب دوباره میام و مینویسم

خدانگهدار


comment نظرات () لینک
تگ ها:
نویسنده : فیلیسوف دیوانه ; ساعت ٦:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/۱٦
+ مقداری هم من

نمیدونم چه کنم...

خسته و در مانده ...

سعی در خوب نشان دادن...

یعنی خدا مارو واسه این آفریده؟

واسه ی اینکه زانوی غم بغل بگیریم؟

یا نه این یکی از کوچکترین مشکلات ماست؟

میخوام قدر هم در این باره صحبت کنم...

ما چقدر جا برای رشد وتعالی داریم؟

ما چقدر میتونیم بهتر شیم؟

نمیگم اسطوره شیم نه میگم بهتر شیم...

بچه که به دنیا میاد اگه ازش مراقبت نشه سخت ــ حتی در حد محال ــ میتونه زنده بمون...

ما چی؟ ما اون بچه نیستیم؟

ما میتونیم از خودمون دفاع کنیم؟ در برابر همه چیز...در برابر گناه...

در برابر اشتباه...در برابر معصیت؟

نه خدا منو برای گریه و زاری به حال گذشته نیافریده من باید طرحی نو در اندازم...

البته هیچ وقت گذشته رو هم نمیتونم فراموش کنم...

عجب دو پهلو شده این روح ما... نمیدونم شاید تقصیر خودمونه...


comment نظرات () لینک
تگ ها:
نویسنده : فیلیسوف دیوانه ; ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/۱٥
+ درد ما ...

قرن ما شاعر اگر داشت هوا بهتر بود...

نمیخوام در باره خواننده ی این اثر صحبت کنم اما دقت کردین چندتا شاعر واسمون باقی موندن؟

دیشب ــ نه امروز ــ تو ماشین یک دوست شعری با همچین مضمونی شنیدم. نمیفهمیدم کلاس تشریح پزشکیه یا انتقاد به پست...

قلبمو میپیچم لای روزنامه ...میزارمش تو کارتن...میبرم اداره ی پست ... ولی چون بزرگه ازم نمیگیرنش...

ای کاش خواننده ی این ــ مثلاً ــ شعر این تا پیک رو بخونه.

هم آهنگسازی قویه هم صداش انصافاً بد نیست امٌا مومن این چه شعریه رفتی خوندی؟

جالبیش پشت کار خوانندست ــ و یا شاید همون مثلاً شاعر ـــ :

رفتم خونه دل تنگ شدم این بار بردم ازم گرفتند...

 امیدوارم قرن ما هم شاعر دار شه باشد تا هوا بهترشه.


comment نظرات () لینک
تگ ها:
نویسنده : فیلیسوف دیوانه ; ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/۱٥
+ باز هم امروز ...

امروز ــ واقعاً از این کلمه ی کلیشه ای خسته شدم ــ داشتم بازهم شازده کوچولو میخوندم.

اونجایی بودم که روباه به شازده میگه تو باید منو اهلی کنی... اهلی کردن یعنی ایجاد علاقه کردن...

یاد فیلم مارمولک افتادم.   اونجایی که رضا مارمولک میگه : خدا که فقط متعلق به آدم های خوب نیست !

خدا خدای  آدم های بد هم هست. و فقط خودشه که بین انسانها فرق نمیذاره... رفیق خوب و با مرام همه چیزشو پای رفاقت میده...بایستی ما یه فکری به حال اهلی شدن آدمها بکنیم .اهلی کردن یعنی ایجاد علاقه کردن...

نمیدونم چرا؟ چرا نمیتونیم اون کارایی رو که خدا خوشش نمیاد رو انجام ندیم.

ما حتماً باید گناه کنیم؟ خودم رو میگم نه شما ها رو...

من این حرفا رو میزنما ــ مثل خیلیا ــ ولی تا شیطان دعوتم میکنه اجابتش میکنم.

به قولی : شیطان بجز سر پیچی از امر خدا ــ سجده به انسان ــ گناه دیگری نکرده.

فقط به گفته اگه این کارو بکنی فلان میشه ما هم که باسر رفتیم سراغ اون کار...

اصلاً شاید این حرفا رو هم شیطان داره واسه من دیکته میکنه؟

امٌا ...اما این ورو نگاه کنیم که رفاقت خدا رو ببینیم.

خدا میگه من از رگ گردن به تو نزدیک ترم...

بعد ما میخوایم گناه کنیم میریم یه جایی که هیچکس نبینتمون بازم خوا میگه احمق من میدونم چه میکنی امٌا لوت نمیدم قربونت برم خدایا که واقعاً ستار العیوبی...

خدایا ممنون...

خدایا چرا ما ادمها بزرگ میشیم؟

تا به حال اندازه ی امروز به بچه ها با دقت نگاه نکرده بودم ...

دقت کنین چقدر معصومند؟

امروز باز هم هواسرد است

                      پس باران کی میبارد

تا بشوید مرا

                    تا بشوید گنا هانم را

تا بشوید گناهانمان را

                   تا بشوید مرا

تا بشوید مارا

تا باز هم نو شویم ........... . دوباره ازنو ....


comment نظرات () لینک
تگ ها:
نویسنده : فیلیسوف دیوانه ; ساعت ۳:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/۱٥
+ باز هم برف ...

اینم به تلافی اون دوسه روزی که چیزی نمینوشتم

دیروز اینجا باز هم برف اومد( من دوست دارم بگم برف تشریف آوورد آخه بی ادبیه به برف بگیم برف اومد)

پس دیروز اینجا بازهم برف تشریف آووردـ قشنگتر شد ـ من روی یه صندلی نشسته بودم ـ و صد البته تو اون برف تا کمر تو برف فرو رفته بودم ـ هر کسی رد میشد یه جوری نگاه میکرد.

پیرزنی شماتت بار نگاهم کرد.

دختر بچه ای دو سه ساله با علاقه ... پسر بچه ای ۱۴ ـ۱۵ ساله با نگاهی عاقل اندر سفیه ...

پسر بچه ای بغل مادرش که برایش خواسته اش را برایش نخریده بودند...

دو سه تا دختر دبیرستانی شاید با شیطنت و مسخره کردن...

مامور پلیسی و سرباز همراهش با نگاهی مشکوک...

زنی که از ساختمان اون ور نرده ها با کنجکاوی نگاه میکرد...

و و و...

اما من تنها از یکی خوشم اومد .

گربه ای که اومد کنار من و تو برفا نشست.

شاید فقط اون مسخره ام نمیکرد ــ و خودش کار منو تکرار میکرد‌ ــ

داشتم باز هم ساختمان روبرو رو نگاه میکردم از این صحنه خوشم اومد عکس گرفتم تقدیم به همه

 


comment نظرات () لینک
تگ ها:
نویسنده : فیلیسوف دیوانه ; ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/۱۳
+ ساده !

امروز هیچ اتفاق مهمی نیافتاد

نمیدونم شایدم افتاد من تو خواب بودم

خواب غفلت بد چیزیه ها


comment نظرات () لینک
تگ ها:
نویسنده : فیلیسوف دیوانه ; ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/۱٠
+ اون عقابه ...

امروز همینجوری یه جا شنیدم یکی میگفت : آدم چند سال زندگی میکنه؟

دومی جواب داد:هیچی آدم زندگی نمیکنه

س : پس این همه ۴۰ و ۵۰ و ۶۰ چین؟

ج:اینا زندگی نیست اینا زنده موندنه! !

خیلی خوشم اومد یاد  این یکی افتادم:

(این داستان متعلق به پرویز ناتل خانلریه ):داستان از این قراره که ـ البته اصلش منظومه اما این منثور و تخلیص شدشه ـ یه عقابی ۳۰ سالش میشه.*سن عقابا حداکثر ۳۰ ساله* نگران مرگ میشه ـ مثل خودمون ـ میره پیش یه زاغ ـ کلاغ ـ که عمر زیادی کرده بود و محضر ـ ! ـ عقاب های زیادی  رو درک کرده بود ـ اول شعر میگه گویند زاغ بالغ بر ۳۰۰ سال بزید و...ـکلاغه میگه :

ما  از آن سال بسی یافته ایم

کز بلندی رخ بر تافته ایم

زاغ را میل کند دل به نشیب

عمر بسیارش از آن گشته نصیب

یعنی زیاد بالا پرواز نمیکنم و پستی و رو ترجیح میدم در ضمن غذامم فقط مردار و آت و آشغال دسته دو دیگرون مثل تو نمیرم شکار کنم.

 عقاب میمونه زندگی رو با زنده موندن عوض کنه؟

برید شعر شو پیدا کنین بخونین محضوظ شید

خدا نگهدار


comment نظرات () لینک
تگ ها:
نویسنده : فیلیسوف دیوانه ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/۱٠
+ بزن باران زمستان فصل خون است ! ! !

امروز اینجا برف اومد.

خندم گرفته بود. با این که اولین برف زندگیم نیست حتی اولین برف امسال هم نیست ...

بچه تر که بودم میرفتم زیر برف و بارون و یه حالت سماعی بهم دست میداد.الان دیگه نمیشه همچین کارایی کرد

الان دیگه کی میدونه سماع چیه؟

اما ... اما خوش به حال بچه ها با اینکه شاید سهرابو نشناسن حتی شاید سواد نداشته باشن اما...

زیر باران میروند...

چتر ها را میبندند...

شاید چشمها را هم میشویند؟ ! !

ولی خودمونیم خودمم بعد ۲۰ دقیقه فرار کردم...

خب دیگه منم با بچه ها یه فرقایی کردم.


comment نظرات () لینک
تگ ها:
نویسنده : فیلیسوف دیوانه ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/۱٠
+ سلام ...

اولاً جواب سلام واجبه

دوماً(ثانیاً عربیه) هیچی دیگه شروعه وبلاگه این وبلاگ بیشتر جنبه ی خاطرات روزانه ی منو داره البته نه فقط شایدم توش بحثای عمیق راه بندازم بهر حال میخوام هم یه وبلاگ خاطراتی هم یه وبلاگ عشقی هم یه وبلاگ بحثی و هم غیره باشه انشالله که موفق میشم


comment نظرات () لینک
تگ ها:
نویسنده : فیلیسوف دیوانه ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/۸

[ طراح قالب وبلاگ : سیلور سون ] [ Weblog Themes By : SilverSeven.IR ]