+ کوتاه نوشته

کوتاه نوشته از نظر من یعنی آنچه از دل نوشته شده و بر حسب روزگار کوتاه است...

انشالله مقبول بیفته...

* * * * * * * * * * * *

برای انسانهای بزرگ بن بست وجود ندارد. چون بر این باورند که: یا راهی خواهم یافت یا راهی خواهم ساخت

* * * * * * * * * * * *

 گفتمش: دل می‏خری؟! پرسید چند؟! گفتمش: دل مال تو، تنها بخند. خنده کرد و دل ز دستانم ربود تا به خود باز آمدم او رفته بود دل ز دستش روی خاک افتاده بود جای پایش روی دل جا مانده بود

* * * * * * * * * * * *

 وقتی برگ های پاییز رو زیر پات له می کنی یادت باشه روزی بهت نفس هدیه می کردن

* * * * * * * * * * * *

 عشق یعنی دچار شدن........وفکر کن که چه تنهاست اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران شود

* * * * * * * * * * * *

عاشق شدن مثل دست زدن به آتیش می مونه . پس سعی کن تا وقتی که جراتش رو پیدا نکردی هیچ وقت بهش دست نزنی اما اگه بهش دست زدی سعی کن طاقتش رو داشته باشی که تو دستهات نگهش داری

* * * * * * * * * * * *

هیچوقت به چشمات راز دلت رو نگو... چون راز نگه نمی دارد و گریه می کند

 * * * * * * * * * * * *

 دیوانگی‌ات را جشن بگیر!... زیرا در این دنیا، جایی که تمام بشریت بیمار است، عاقل شدن چنان است که به نظر دیوانه خواهی رسید

* * * * * * * * * * * *

زانو نمی زنم! حتی اگه سقف آسمون کوتاهتر از قد من باشه...!

* * * * * * * * * * * *

پیرمرد لاغر و رنجور با دسته گلی بر زانو روی صندلی اتوبوس نشسته بود . دختری جوان، روبه روی او، چشم از گل ها بر نمی داشت. وقتی به ایستگاه رسیدند، پیرمرد بلند شد، دسته گل را به دختر داد و گفت: می دانم از این گل ها خوشت آمده است. به زنم می گویم که دادم شان به تو. گمانم او هم خوشحال می شود. دختر جوان دسته گل را پذیرفت و پیرمرد را نگاه کرد که از پله‏های اتوبوس پایین می رفت و وارد قبرستان کوچک شهر می شد

* * * * * * * * * * * *

 نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

* * * * * * * * * * * *

 کاش میشد که سرنوشت را همچون چمدانی در
ایستگاه قطار جا گذاشت و
آرام گریخت

* * * * * * * * * * * *

* * * * * * * * * * * *

   بقیش ایشالله تو سری های آینده... 

 

comment نظرات () لینک
تگ ها:
نویسنده : فیلیسوف دیوانه ; ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/٢۳
+ کودک گم شده...

اشکهایم جاریست...

دست دلم میلرزد...

و تمام بدنم...

من به کی می نگرم؟

در سیاهی چشمی...

بر نه من می نگرد...

این منم؟

یک گنه کار که از کار خودش...

روی به اذکار و دعا آوردست؟

توبه نمیکند اثر مرگ مگر اثر کند...

کجایی خدا؟؟؟؟؟

صد بار اگر توبه شکستی باز آ...

دستم رو بگیرفراموشت کرده ام؟

توبه تنها راه بازگشت...

فراموشت نمیکنم...

من به تو می نگرم در تنگنای تاریکی وجودم...

تو بر من عشق می ورزی...

من به درگاهت گنه کردم...

تو با من بر سر مهری...

تو بر  من بر سر عشقی...

تو را من بس دوست میدارم...

هم چون کودکی که مادرش را پیدا میکند در بغل می فشارمت...

                    ¤ قول بده تنهایت نمیگذارم! ¤  


comment نظرات () لینک
تگ ها:
نویسنده : فیلیسوف دیوانه ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/۸
+ سهراب ... تو هم مثل من تنها افتاده ای؟؟؟؟؟

           مانده تا برف زمین آب شود...

مانده تا بسته شود این همه نیلوفر وارونه ی چتر...

                 ناتمام است درخت...

زیر برف است و تمنا ی شنا کردن کاغذ در باد...

              وفروغ تر چشم حشرات...

وطلوع سر غوک از افق درک حیات...

       مانده تا سینی ما پر شود از صحبت سنبوسه و عید...

در هوایی که نه افزایش یک ساقه طنینی دارد...

         و نه آواز پری میرسد ار روزن منظومه ی برف...

تشنه ی زمزمه ام...

................................

سهراب کمکم نمیکنه بقیشو یادم بیاد...

اگه تا اینجا رو اشتباه نکرده باشم...

غرورم نمیذاره برم سر دفترش باید از ذهنم کمک بگیرم ...

سهراب کمکم کن... لطفاً...


comment نظرات () لینک
تگ ها:
نویسنده : فیلیسوف دیوانه ; ساعت ۱:٥٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/٥
+ سلامی بر حضرت عشق...

سلام ...

باز هم بعد این مدت ماتم زیبا اومدم...

این مدت بخاطر اینکه بیشتر دنبال کارای دنیوی بودم نمیتونستم فکرم رو جمع کنم

چون عادت دارم یه اتود روی کاغذ میزنم بعد واسه اون نوشته هامو میگم و تایپ میکنم...

این مدت اصلاً پیش زمینه نداشتم...

امیدوارم تا عمری هست لاقل یه چیز دیگه به ذهنم برسه ...

تا بازم انشالله هر روز بنویسم...

پایدار باشید و خدانگهدار...


comment نظرات () لینک
تگ ها:
نویسنده : فیلیسوف دیوانه ; ساعت ۱:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/٥

[ طراح قالب وبلاگ : سیلور سون ] [ Weblog Themes By : SilverSeven.IR ]