+ نبض سردت چرا نمیزنه؟ !

مرد _به ضم م _

به همین سادگی به همین تلخی !


 

دو سال پیش بود همین موقعا زیر بارون با یه دست لباس با موهای به هم ریخته

آخرین باری بود که دیدمش

معلم ریاضی راهنماییمون بود.

فکر نمیکردم بشناستم خوب شناخت .

صحبت کردیم خیلی خندیدیم گفت از دو متر قدت خجالت بکش این چه وضعیه آدم شو...

گفتم بهتون ثابت میکنم دو متر قدم نیست !


نبضش تو دستم بود گرم گرم تپنده ی تپنده


خندید و رفت ...


 پارسال موقع برف اول که اومد ذوق کرده بودم ولی ناراحت بودم...

اعصاب خودمم نداشتم صدای قلبش خیلی آهسته میومد

میدونستم مریضه ولی باور نمیکردم!

فرداش تو بانک منو صدا کردن: آقای ...

خندم گرفت ...


 

دیروز خودمو تو آیینه نگاه کردم مثل بقیه بودم...

تعجب کردم

 نبضشو گرفتم دیدم خیلی وقته مرده !

گریه کردم...


 

روحم رو میگم

 دیگه خیلی وقته مرده

 از وقتی مثلاً آدم شدم...

از وقتی که آقا ی ...  شدم

از وقتی که زیر بارون چتر دستم میگیرم و کاپشنم محکم به خودم میچسبونم !

اما دیگه نمیخندم لااقل از ته دل نمیخندم

دیگه کس دیگه ای هم به دیوونگیام نمیخنده  چون من آدم شدم !


comment نظرات () لینک
تگ ها:
نویسنده : فیلیسوف دیوانه ; ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/٢٦
+ حراجی

شیطان می خواست که خود را با عصر جدید تطبیق بدهد.

 تصمیم گرفت وسوسه‌های قدیمی و در انبار مانده‌اش را به حراج بگذارد.

 در روزنامه‌ای آگهی داد و تمام روز، مشتری ها را در دفتر کارش پذیرفت.

حراج جالبی بود، سنگ‌هایی برای لغزش در تقوا، آینه‌هایی که آدم را مهم جلوه می‌داد، عینک‌هایی که دیگران را بی‌اهمیت نشان می‌داد. روی دیوار اشیایی آویخته بود که توجه همه را جلب می‌کرد

 خنجرهایی با تیغه‌های خمیده که آدم می‌توانست آن‌ها را در پشت دیگری فرو کند، و ضبط صوت‌هایی که فقط غیبت و دروغ را ضبط می کرد.

شیطان رو به خریدارها فریاد می زد: "نگران قیمت نباشید! الان بردارید و هر وقت داشتید، پولش را بدهید."

یکی از مشتری‌ها در گوشه‌ای دو شیء بسیار فرسوده دید که هیچکس به آن‌ها توجه نمی‌کرد. اما خیلی گران بودند. تعجب کرد و خواست دلیل آن اختلاف فاحش را بفهمد.

شیطان خندید و پاسخ داد: "فرسودگی‌شان به خاطر این است که خیلی از آن ها استفاده کرده‌ام. اگر زیاد جلب توجه می کردند، مردم می‌فهمیدند چه طور در مقابل آن مراقب باشند.


با این حال قیمت شان کاملاً مناسب است. یکی شان "شک" است و آن یکی "عقدة حقارت". تمام وسوسه‌های دیگر فقط حرف می‌زنند، این دو وسوسه عمل می کنند


comment نظرات () لینک
تگ ها:
نویسنده : فیلیسوف دیوانه ; ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/۱۸

[ طراح قالب وبلاگ : سیلور سون ] [ Weblog Themes By : SilverSeven.IR ]