+ قطره و دریا

وقتی یه قطره آب باشی تو رودخونه بستگی به جنب و جوش خودت سرعت و محل رفتنت معلوم میشه

اگه خسته شی و به یه سنگ بچسبی شاید بخار شی شایدم بعد یه مدت دوباره سنگ رو ول کنی بری دنبال مقصدت...

اما اگه یه رو دخونه مقصد نداشته باشه آخرش باید به یه خشکی ای دل ببنده پس مرداب میشه اما اگه  مقصدش دریا باشه و این وسط به چیزای بی اهمیت مثل خشکیا اهمیت نده آخرش همون یه قطره دریا میشه

زندگی به همین سادگیه باید بخوایم دریا شیم و به این چیزای بی اهمیت فکر نکنیم پس خود دریا ما رو دریا میکنه


comment نظرات () لینک
تگ ها:
نویسنده : فیلیسوف دیوانه ; ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۳/٢٥
+ گدا

گدایی بود که مردم همیشه دستش می انداختند و همیشه یک سکه ی طلا و یک سکه ی نقره پیشش میبردند و میگفتند هرکدومو میخوای بردار

 اما اون همیشه سکه ی نقره رو برمیداشت

یه روز یه دانایی دلش میسوزه و میره به اون گدا میگه تو چرا همیشه نقره رو برمیداری؟ طلا که بیشتر می ارزه تازه مسخره ات هم نمیکنن...

گدا میگه :  اما اگر یک بار طلا رو بر دارم دیگر کسی سکه ی نقره و طلا پیشم نمی اره...

خوبه هر از چندی ما هم تو انتحابامون سکه ی نقره رو به طلا ترجیح بدیم... مگه نه؟


comment نظرات () لینک
تگ ها:
نویسنده : فیلیسوف دیوانه ; ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۳/۱٩
+ افسانه

افسانه ای هست که میگویند در دنیای دیگر فردی _ یا پیا مبری _ از خدا میخواهد بهشت و جهنم رو نشونش بده...

خدا اون فرد رو در اتاقی میبره که یک دیگ غذا وسطش بود...

عده ای آدم دور دیگ بودند در حالی که رنجور گرسنه بودند اما چون قاشقها شان بلند بود نمی توانستند غذا بخورند...

خدا اون مرد رو به اتاق دیگری برد ...

مثل اتاق قبلی بود اما همه سیر وشاد بودند...

اون فرد از خدا پرسید: خدا یا این چه حکمتی داره که با اینکه هر دو به جور غذا و قاشق دارند اولی ها گرسنه بودند و دومی ها سیر؟

خدا میگه : این ها بهشتیند و میدانند اگر به دیگری غذا بدهند کس دیگری هست که بهشان غذا بده پس هیچ گاه محتاج و گرسنه و در مانده نمی مانند اما اون اولی ها جهنمی بودند چون بخشش بلد نبودند همیشه گرسنه میمانند...


comment نظرات () لینک
تگ ها:
نویسنده : فیلیسوف دیوانه ; ساعت ٤:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۳/۱۳
+  

روزی عابدی مستجاب الدعوه از کنار کوهی رد می شد ، ناگهان فکری به ذهنش رسید و دعا کرد خدایا این کوه را برایم به طلا تبدیل کن و ناگهان کوه به طلا تبدیل شد مرد که بسیار خوشحال شد بود گفت خدایا بمیران کسی را که از تو کم بخواهد ...

 و همان لحظه عابد دارفانی را وداع گفت ...


comment نظرات () لینک
تگ ها:
نویسنده : فیلیسوف دیوانه ; ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۳/۱٢

[ طراح قالب وبلاگ : سیلور سون ] [ Weblog Themes By : SilverSeven.IR ]