+ مادر

کودک قرار بود اون روز به دنیا بیاد...

به خدا میگه من که در اون دنیا کسی رو نمیشناسم...

خداوند میگه : من فرشته ای رو نگه دارت قرار میدهم...

کودک میگه من که زبان اونها رو نمیفهمم...

خداوند میگه: اون فرشته به تو یاد خواهد داد

 _ چه گونه؟

_او خود به قدرت من یاد خواهد گرفت...

_آنجا برای من خیلی بزرگ است...

_آن فرشته تو را بزرگ میکند تا احساس کوچکی نکنی

_ من ممکنه در خطر باشم...

_ او خود را سپر تو میکند...

_نامش چسیت؟

_ خواهی فهمید اما تو او را مادر صدا خواهی کرد

* از یک ترانه ی قدیمی ایرلندی


comment نظرات () لینک
تگ ها:
نویسنده : فیلیسوف دیوانه ; ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٤/٤
+ حسرت

پیا مبری با پیر وانش از تونل تاریکی میرفتند ( بعضیا میگن حضرت موسی بعضی دیگه میگن حضرت عیسی)

پیا مبر میگه الان هر از زمین چیزی بر داره در آینده پشیمان می شه و هر کس هم بر نداره باز  پشیمان میشه !

وقتی از تونل در اومدن اونایی که بر داشته بودن فهمیدن زیر پاشون پر از طلا و جواهر بوده و حسرت خوردن چرا کم بر داشتن اونایی که بر نداشتن هم حسرت خوردن چرا بر نداشتن...

دقیقاً مثل زندگی ما وقتی نداریم حسرت دارندگی داریم وقتی داریم حسرت کم داشتن...

 واقعاً این آدم بزرگا خیلی خیلی خیلی عجیبن _ شازده کوچولو _


comment نظرات () لینک
تگ ها:
نویسنده : فیلیسوف دیوانه ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٤/٢

[ طراح قالب وبلاگ : سیلور سون ] [ Weblog Themes By : SilverSeven.IR ]