+ پسرک

پسرک هر روز سر راه مدرسش طناب زنگ خونه ی پیرمرد و میکشید و وای میستاد تا پیر مرد بیاد بالا پشتبون و یه سطل آب رو سرش خالی کنه...

پیرمرد دیگه هر روز سر ساعت با سطل پر آب میرفت پشت بوم...

یه روز خانواده ی پسرک نصمیم گرفتن از اون محل برن...

بعد چند سال یه روز پسرک از اون محل میگذشت یاد خاطرات کرد رفت دم در خونه ی پیرمرد خونه خرابه شده بود

دید رو در خونه کنده شده :

سلام اگه یه روزی برگشتی و من مرده بودم ناراحت نشو من به پیرزن مهربان همسایه سپردم سطل آب رو هر روز پر کنه تو اگه ریسمانو بکشی خودش آب رو خالی میکنه !


comment نظرات () لینک
تگ ها:
نویسنده : فیلیسوف دیوانه ; ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱/۱٦

[ طراح قالب وبلاگ : سیلور سون ] [ Weblog Themes By : SilverSeven.IR ]