+ Albinoni !!!

امشب یه کشف جالب کردم...

فهمیدم Albinoni آداجیو معروفشو تو حالت دل شکستگی محض نوشته...

قشنگ میشه حس کرد زجه هاشو تو صدای violin string هاش...

خوش به حالش ...

لا اقل بعد از این همه سال یکی مثل من این همه از هنرش لذت میبره...


comment نظرات () لینک
تگ ها:
نویسنده : فیلیسوف دیوانه ; ساعت ٤:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٤/۱٦
+ دروغ بگیم ... دروغ خوبه!!!

یه دعوت ساده به یه اجرای غیر رسمی ساده _ البته نه خیلی ساده _ منطقاً باید اتفاق ساده ای باشه...

وقتی سخت میشه که دفعه قبل که یکی از دوستام اجرا داشت و دعوتم کرد و رفتم باعث شد دیگه نه زنگی بهم بزنه نه اصلاً خبری ازش بشه...

اینم ساده اس :

چون بعد اجرا گروهی رفتیم رستوران که جشن بگیریم...

نظرمو پرسید گفتم خوب بود.

گفت : نه این طوری نمیشه من میدونم که اگه اشکالی باشه تو متوجه اش میشی...

چرا نمیگی که درستش کنم؟؟؟

_ ببین همه دارن میگن خوب بود خب خوب بود دیگه!!!

_ ناراحت نمیشم بگو...

_ چیزه خاصی نبود !

_ لوس نشو بگو!!!!

_ چیزای کوچیک بود مثلاً سازت کوکش با گروه نمیخورد... یکم بالا گرفته بودی...

میدونی که چیزه مهمی نیست اما خب ایراده دیگه...

_جدی میگی؟؟؟

_ آره مهم نیست مهم اینه که از پسش بر اومدین همین که هیچ کدومتون سوتی ندادین خوبه...

و یه دوست از آدم ناراحت میشه!!!

واقعاً گناهی بالاتر از ناراحت کردن کسی هست؟؟؟_بجز دل شکوندن!_

حالا دو شبه از ترس این که اگه برم ...اگه ازم بپرسه چطور بود ...

خوابم نمیبره...

چون بهترین دوستمه...

شاید باید دروغ بگم و مثل همه جیغ و داد راه بندازم!!!

اما خب اون وقت دیگه من من نیستم...

به قول خسرو شکیبایی:

اگه من اونی بشم که تو میخوای ... که دیگه من من نیستم...

* خدا کنه اجرا خوب باشه خیلی واسش  زحمت کشیده...


comment نظرات () لینک
تگ ها:
نویسنده : فیلیسوف دیوانه ; ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٤/۱۱
+ فقط گوش می کنم ... فقط نگاه میکنم...

از دیشب تا حالا با دو نفر هم راهم...

قرار بود بریم سینما گذشته رو ببینیم...

فرمودند : بلیط تموم شده...

انداختیم بی دلیل شهر گردی...

هر کدوم یه جوری ساز خودشونو میزدن...

جالب بود واسه من که هر دو تا رو خوب میشناسم این همه تعریفو خاطرات تکراری و آب و تاب غیره...

مثل آدمای گنگ نگاه میکنم فقط وقتی مستقیم ازم سوال میشه یا با یه سوال یا با یه اوهوم جواب میدم...

کلاً چند وقته تصمیم گرفتم هیچی نگم...

انگار هیچی نمی فهمم...

خب این طوری بیشتر می بینم و بیشتر میشنوم!

نزدیک دو هفته اس از شغل نا خواسته ی همیشگیه سنگ صبور بودن تبدیل به یه اسفنج جذب کننده ی اطلاعات شدم!

این روزا تر جیح میدم فقط گوش کنم... فقط نگاه کنم...


comment نظرات () لینک
تگ ها:
نویسنده : فیلیسوف دیوانه ; ساعت ٥:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٤/۸
+ مثل همیشه...

سه ساعت ساز زدم...

هفت ساعت شوپن گوش کردم...

چهارده ساعت نخ پشت نخ سیگار کشیدم...

و بیشتر از چهل و هشت ساعت نخوابیدم...

شدم مثل یه موجود مکانیکی که صبح ها میره سر کار . کارهاشو انجام میده .

بعد از ظهر ها میخزه تو لونه اش کتابی میگیره دستش یا کلی ساز میزنه_بی هیچ هدفی_

آخر شب ها تا صبح قدم میزنه...

و تمام این مدت تنها سه کار هست که هر لحظه انجام میده...

گوش کردن به موسیقی . سیگار کشیدن و فکر کردن به یکی بود یکی نبود...

که اون یکی همیشه من بودم و اونی که هیچ وقت نبود همون یکی ای که همیشه میخواستم باشه...

مثل همیشه...


comment نظرات () لینک
تگ ها:
نویسنده : فیلیسوف دیوانه ; ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٤/٢

[ طراح قالب وبلاگ : سیلور سون ] [ Weblog Themes By : SilverSeven.IR ]