+ روزمره...

وسط روزمرگی های پاییز تصمیم میگیرم استراحت کنم...

کلاسا رو کنسل میکنم تا یه مدت نامعلوم...

گوشیم رو خاموش میکنم و خودمو گم میکنم تو ازدحام آدمای شهر...

فرار می کنم از خودم بودن ...

که بد جوری تکراری شده ...

نه با سازم قهرم نه با خودم ولی یه وقتایی میشه حتی خودت هم نباشی...

این روزا از فرط روزمرگی تصمیم گرفتم خودم نباشم ...

پ نوشت :‌ یکی پرسید چه خبر از موسیقی . گفتم این روزا تمام فعالیت موسیقیم فقط به گوش کردن ختم شده!


comment نظرات () لینک
تگ ها:
نویسنده : فیلیسوف دیوانه ; ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۸/٢٦
+ دلم یه پنجره میخواد...( یا شهر اشباح )

این روزا دلم یه پنجره میخواد...

یه پنجره که شبا روشن باشه _مثل فانوس دریایی تو خوابای بچگی_

یه پنجره مثل همون پنجره ی همیشگی طبقه ی دوم که اگه یه شب خاموش باشه دنیام سیاه میشه...

این روزا دلم خیلی چیزا میخواد...

دلم یکم جرات میخواد که بتونم وقتی از خیابونای این شهر عجیب میگذرم چشامو ببندم واسه ندیدن این همه شبح های آشنا که رژه میرن جلو چشمم...

خوش به حال اونی که پشت اون پنجره ی طبقه دومی زندگی میکنه و هر شب _بدون اینکه بدونه_چراغشو برای من _و فقط برای من _ روشن میذاره...

اگه همین یه پنجره رو نداشتم گم میشدم هر شب تو این شهر اشباح...


comment نظرات () لینک
تگ ها:
نویسنده : فیلیسوف دیوانه ; ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۸/٥

[ طراح قالب وبلاگ : سیلور سون ] [ Weblog Themes By : SilverSeven.IR ]