+ دروغ؟

وزیر ارشاد : در ایران «سانسور» نداریم...

روزنامه برای چند ماه پیش است و الان به عنوان زیر دستی زیر برگه هام بود...

چشمم به دست خط خودم افتاد که با مداد زیر تیتر نوشته ام:

دروغ چطور ، آقای وزیر؟؟؟


comment نظرات () لینک
تگ ها:
نویسنده : فیلیسوف دیوانه ; ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱/۳۱
+ مادر ... موجود عجیبی است!

            

استادی داشتم شصت و چند ساله ...

ارمنی بود اما کاملا شبیه فرانسویها!

هر وقت یک اتود یا قطعه را حتی با یک اشتباه میزدم لحنش کوبنده میشد و تمام تلاشم را زیر سوال می برد!!!

اما گاهی پیش میومد که یک قطعه ی سخت را درست بزنم و او هیچ _هیچ!_حرفی نزنه!

گذشت تا چند سال بعد کنار خودش شروع کردم به تدریس به هنرجوهای نوآموزش...

یکبار بعد از یکی از طوفان به پا کردن هایش پرسیدم:

چرا برای یک اشتباه کوچک این طور داد و بیداد میکنید؟

گفت: چون اگه جدیتی ندارند و درآینده میخواهد دلشان را بزند ، همین حالا بفهمند و وقتشان را جای بهتری صرف کنن!!!

گفتم : پس چرا وقتی بدون اشکال میزنن، تشویقشون نمیکنید؟

گفت : چون کار خوب حرف نداره!

وقتی کسی کارش خیلی خوب باشد میگویند کارش حرف ندارد!

خلاصه ...

مادر موجود عجیبی است...

برای من نه شبیه به شمع! است و نه شبیه به مداد!

برای من شبیه به هیچ کس/هیچ چیز نیست...

جز خودش...

مادر، حرف ندارد!

پی نوشت : این نقاشی را نمی دانم برای کیست! اما چند ماهی هست که ازش خوشم آمده!


comment نظرات () لینک
تگ ها:
نویسنده : فیلیسوف دیوانه ; ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱/۳٠
+ آی آدمـــهــــا!

قولی داده ام که باید بخاطرش هرروز یکی دو ساعت تا کرج برانم...

در مسیرم، پاها و دستها و چشم هایم ، خودشان رانندگی میکنند ...

من با همسفر هایم گرم میگیرم...

یه وقتایی همسفرم باخ است با یک دو جین بچه!

یه وقتایی هم برامس است با تمام تنهایی هایش...

امروز هم _باز هم _ سهیل نفیسی با گیتارش ( آی آدم های نیما را میخواند تا برسد به پریا ی شاملو، و تا... ریرا...)

* پی نوشت:دیوانگیست دیگر، وقتی شب بیداری های چند ماهه ات را با یک چک می خرند _و به خاطر دوستی که ترانه سراست نمیتوانی نفروشی_ و نمیدانی از آن چه آش شله قلمکاری می خواهند بپزند...

وقتی که پنج صفحه قرارداد بارها به ات میگوید از این به بعد هیچ حقی نسبت به کارت نداری...

وقتی...

آن وقت هذیان هایت، همراهان سفرت می شوند...

نباید زیاد هم جدی شان گرفت...


comment نظرات () لینک
تگ ها:
نویسنده : فیلیسوف دیوانه ; ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱/٢٦
+ و ما تا مدتی چیزی نمی گفتیم...

نامه هامان_حرف هامان_ را لا ی زر ورق که نه«صفر و یک» می پیچیم و پرت می کنیم سمت همدیگر...

حرف هایم...

گلایه هایم ...

همه تکراری شده اند این روز ها!

یک بارانکی هم نمی بارد بلکم یادمان بیاید زنده ایم هنوز...

پی نوشت: قبل باران های این چند روزه...


comment نظرات () لینک
تگ ها:
نویسنده : فیلیسوف دیوانه ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱/٢٢
+ پارک ملت...

روی نیمکت زهوار دررفته ی پارک پیر مرد نشسته...

یک سیگار روشن دستشه _که اصلاً نمی کشه !_ و دست دیگه اش عصا...

موهای سفیدش را هم از پشت بسته...

چنان زل زده به من که انگار هزار ساله من را می شناسد...

و من با هدفون جدیدم شوپن گوش میکنم و مثل خودش زل زده ام بهش...

* پی نوشت : دارم به روزمرگی هایم عادت میکنم!

خوب نیست...


comment نظرات () لینک
تگ ها:
نویسنده : فیلیسوف دیوانه ; ساعت ۳:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱/۱٤

[ طراح قالب وبلاگ : سیلور سون ] [ Weblog Themes By : SilverSeven.IR ]