+ دیشب...*

صدایت از باند ها پرواز میکند در هوا _که داری مرغ سحر را میخوانی_

با بوی عطرت در هم میشود...

عطرت روی میز کنار عکس هایت _ کنار مرشد و مارگاریتا!_ درش باز مانده...

صدایت می آید : شعله فکن در قفس ای آه آتشین...

من ، بغض زده ، دلتنگ روی صندلی همیشگی ات نشسته ام...

بوی عطرت می آید...

من کمی گریه می خواهم...

پی نوشت : عطر ها بدون صاحبانشان، چیزی کم دارند...

انگار عطرانگیشان به صاحبانشان باشد...

پ ن 2 : هر چقدر که سخت شده ام این روزا...

باز هم بغضم شکست...

همان وقت که بعد از مرغ سحر خواندی : شب سیاه، سفرکنم...**

پ ن 3 : * خاطره ی دیشب را  نوشته ام...

** بخشی از ترانه ی مرا ببوس.


comment نظرات () لینک
تگ ها:
نویسنده : فیلیسوف دیوانه ; ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٢/۱۳

[ طراح قالب وبلاگ : سیلور سون ] [ Weblog Themes By : SilverSeven.IR ]