+ بدون شرح...

روزی روزگاری یه پادشاه یه مهمونی داد...

برای زیباترین پرنسس امپراطوری.

حالا یه سرباز که نگهبان بود.

دختر پادشاه رو دید که رد میشد...

خوشگلترین دختری بود که دیده بود...

و در جا عاشق اون شد...

ولی یه سرباز ساده مقابل دختر پادشاه کیه؟

خب بالاخرا موقث شد که باهاش ملاقات کنه...

و بهش گفت بدون اون نمیتونه زندگی کنه...

پرنسس خیلی تحت تاثیر حرفش قرار گرفت.

و به سرباز گفت...

اگه بتونی ۱۰۰ روز و ۱۰۰ شب زیر بالکن من صبر کنی در نهایت من مال تو میشم...

با این حال سرباز رفت و یک شب صبر کرد...

دو روز بعد ده روز بعد بیست روز.

هر شب که پرنسس پایین رو نگاه میکرد.

...اون تکون نخورده بود.

... تو برف و بارون همش اونجا بود...

..................................

زنبوذ نیشش زد...

ولی اون تسلیم نشد...

... در آخر...

بعد از ۹۰ شب اون کاملاً خشک وسفید شده بود...

جوی اشک از چشمش جاری بود...

و در تمام مدت پرنسس نگاش میکرد...

بالاخره شب نود و نهم بودکه...

سرباز بلند شد...

...صندلیشو بر داشت و رفت...

توضیح : این مونولوگ متعلق به آلفردو در فیلم سینما پارادیزو است.


comment نظرات () لینک
تگ ها:
نویسنده : فیلیسوف دیوانه ; ساعت ٤:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/۳٠

[ طراح قالب وبلاگ : سیلور سون ] [ Weblog Themes By : SilverSeven.IR ]