+ اون عقابه ...

امروز همینجوری یه جا شنیدم یکی میگفت : آدم چند سال زندگی میکنه؟

دومی جواب داد:هیچی آدم زندگی نمیکنه

س : پس این همه ۴۰ و ۵۰ و ۶۰ چین؟

ج:اینا زندگی نیست اینا زنده موندنه! !

خیلی خوشم اومد یاد  این یکی افتادم:

(این داستان متعلق به پرویز ناتل خانلریه ):داستان از این قراره که ـ البته اصلش منظومه اما این منثور و تخلیص شدشه ـ یه عقابی ۳۰ سالش میشه.*سن عقابا حداکثر ۳۰ ساله* نگران مرگ میشه ـ مثل خودمون ـ میره پیش یه زاغ ـ کلاغ ـ که عمر زیادی کرده بود و محضر ـ ! ـ عقاب های زیادی  رو درک کرده بود ـ اول شعر میگه گویند زاغ بالغ بر ۳۰۰ سال بزید و...ـکلاغه میگه :

ما  از آن سال بسی یافته ایم

کز بلندی رخ بر تافته ایم

زاغ را میل کند دل به نشیب

عمر بسیارش از آن گشته نصیب

یعنی زیاد بالا پرواز نمیکنم و پستی و رو ترجیح میدم در ضمن غذامم فقط مردار و آت و آشغال دسته دو دیگرون مثل تو نمیرم شکار کنم.

 عقاب میمونه زندگی رو با زنده موندن عوض کنه؟

برید شعر شو پیدا کنین بخونین محضوظ شید

خدا نگهدار


comment نظرات () لینک
تگ ها:
نویسنده : فیلیسوف دیوانه ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/۱٠

[ طراح قالب وبلاگ : سیلور سون ] [ Weblog Themes By : SilverSeven.IR ]