+ نبض سردت چرا نمیزنه؟ !

مرد _به ضم م _

به همین سادگی به همین تلخی !


 

دو سال پیش بود همین موقعا زیر بارون با یه دست لباس با موهای به هم ریخته

آخرین باری بود که دیدمش

معلم ریاضی راهنماییمون بود.

فکر نمیکردم بشناستم خوب شناخت .

صحبت کردیم خیلی خندیدیم گفت از دو متر قدت خجالت بکش این چه وضعیه آدم شو...

گفتم بهتون ثابت میکنم دو متر قدم نیست !


نبضش تو دستم بود گرم گرم تپنده ی تپنده


خندید و رفت ...


 پارسال موقع برف اول که اومد ذوق کرده بودم ولی ناراحت بودم...

اعصاب خودمم نداشتم صدای قلبش خیلی آهسته میومد

میدونستم مریضه ولی باور نمیکردم!

فرداش تو بانک منو صدا کردن: آقای ...

خندم گرفت ...


 

دیروز خودمو تو آیینه نگاه کردم مثل بقیه بودم...

تعجب کردم

 نبضشو گرفتم دیدم خیلی وقته مرده !

گریه کردم...


 

روحم رو میگم

 دیگه خیلی وقته مرده

 از وقتی مثلاً آدم شدم...

از وقتی که آقا ی ...  شدم

از وقتی که زیر بارون چتر دستم میگیرم و کاپشنم محکم به خودم میچسبونم !

اما دیگه نمیخندم لااقل از ته دل نمیخندم

دیگه کس دیگه ای هم به دیوونگیام نمیخنده  چون من آدم شدم !


comment نظرات () لینک
تگ ها:
نویسنده : فیلیسوف دیوانه ; ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/٢٦

[ طراح قالب وبلاگ : سیلور سون ] [ Weblog Themes By : SilverSeven.IR ]