+ باز هم برف ...

اینم به تلافی اون دوسه روزی که چیزی نمینوشتم

دیروز اینجا باز هم برف اومد( من دوست دارم بگم برف تشریف آوورد آخه بی ادبیه به برف بگیم برف اومد)

پس دیروز اینجا بازهم برف تشریف آووردـ قشنگتر شد ـ من روی یه صندلی نشسته بودم ـ و صد البته تو اون برف تا کمر تو برف فرو رفته بودم ـ هر کسی رد میشد یه جوری نگاه میکرد.

پیرزنی شماتت بار نگاهم کرد.

دختر بچه ای دو سه ساله با علاقه ... پسر بچه ای ۱۴ ـ۱۵ ساله با نگاهی عاقل اندر سفیه ...

پسر بچه ای بغل مادرش که برایش خواسته اش را برایش نخریده بودند...

دو سه تا دختر دبیرستانی شاید با شیطنت و مسخره کردن...

مامور پلیسی و سرباز همراهش با نگاهی مشکوک...

زنی که از ساختمان اون ور نرده ها با کنجکاوی نگاه میکرد...

و و و...

اما من تنها از یکی خوشم اومد .

گربه ای که اومد کنار من و تو برفا نشست.

شاید فقط اون مسخره ام نمیکرد ــ و خودش کار منو تکرار میکرد‌ ــ

داشتم باز هم ساختمان روبرو رو نگاه میکردم از این صحنه خوشم اومد عکس گرفتم تقدیم به همه

 


comment نظرات () لینک
تگ ها:
نویسنده : فیلیسوف دیوانه ; ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/۱۳

[ طراح قالب وبلاگ : سیلور سون ] [ Weblog Themes By : SilverSeven.IR ]