+ سلام آقای دکتر...

سلام آقای دکتر

ببخشید ولی خیلی وقتتون رو نمیگیرم .

یه لحظه چشماتون رو ببندید و بگید قیمت خون یه انسان _ بر فرض یه زن _ چقدره؟؟؟

منظورم دیه اش نیست...

میدونم دیه ی یک زن نصف یه مرده_ تازه اگه مسلمان باشه! _ که اینم عدالت نمیدونم_

منظورم اینه که شما چقدر حاضرید برای کشتن یه نفر پول بگیرید...

نه چشماتون رو باز نکنین میدونم تعجب کردین ولی خب این چیزیه که قراره باور کنم...

شما اگه نویسنده ی محبوب من نباشید مترجم محبوب من هستید...

میگن شما اون روز اون خانوم _ مثل اینکه ندا نامی بود _ رو کشتین...

من نه قاتلم و نه قاتلی رو میشناسم

من رو متهم نکنین که فیلمای خارجی میبینم...

اما من نمیدونم چه طور ممکنه یه نفر جلوی حداقل بیست نفر انسان زنده یه کلت در بیاره و یه تیر بزنه وسط سینه ی دختر مردم و بعد هم بشینه و بهش کمک کنه که خون از _ به قول خودتون _ آئورتش بیرون نزنه!

قشنگیش اینه که کسی هم کاری به کارش نداشته باشه

نه قرار شد تا من حرفام تموم نشده چشماتون رو باز نکنین

این داستانیه که من باید باور کنم

آخه چند وقت پیش خواهران بسیجی برای پس گرفتن قاتل خواهرشون ! ندا جلوی در سفارت انگلیس تجمع کرده بودند!

من وقتی اسم شما رو شنیدم مطمئن بودم تشابه اسمیه اما وقتی از روی کنجکاوی تو اینترنت دنبال ماجرا گشتم واقعاً دیگه مغزم جواب نداد ...

من نمیدونم چرا باید بتونیم فکر کنیم کسی که از هر لحاظ تو زندگیش تامینه میتونه کسی که نمیشناسه رو بکشه...

آقای دکتر حجازی من از شما انتظار ندارم برگردین اینجا تا به خاطر کمک کردن به اون دختر بی گناه مجازات شین ...

اما واقعاً از این که اینقدر راحت میتونیم یه نویسنده ی خوب و یه مترجم که اخلاق حرفه ایش بیشتر از پول در آووردن واسش مهمه _ اینقدری که حق تالیف رو رعایت کنه تو این مملکت هر کی هر کی _ رو متهم کنیم خجالت میکشم ...

من از اینکه اینقدر دیر متوجه شدم و این که بخشی از این مملکتم خجالت کشیدم...

آقای حجازی تا وقتی من نرفتم چشماتون رو باز نکنین...

میخوام احساس کنین حداقل یه نفر اینجا هنوز کنار شماست...

حالا شما هر جای دنیا که هستی باش

ممنونم که به حرفام گوش کردین...

بعد از تحریر :

چند سال پیش توی تاکسی زرد رنگ که از خیابون ولیعصر رد میشد نشته بودم و تو دستم کتاب خاطرات یک مغ پائولو کوئلیو بود...

خیلی جذب این کتاب شده بودم...

مرد کنار دستیم پرسید« کتابش قشنگه؟»

با بی حوصلگی گفتم« آره خیلی خوبه» بازم سرمو کردم تو کتاب که از ترافیک استفاده کنم و چند صفحه بخونم...

دوباره گفت« ببخشید مترجمش کیه؟؟؟»

داشتم کلافه میشدم سر سری جواب دادم «حجازی»

گفت« من تو کار انتشاراتیم ترجمش چه طوره ؟؟؟»

گفتم « من که از نقد سر در نمیارم ولی از نظر من خیلی قشنگه»

پرسید« داستانش چیه؟؟»

گفتم. گفت کجاشی؟ گفتم. بعد چند خط جلوتر رو از حفظ واسم خوند ...

گفت « دقیقاً این قسمتشو دوست دارم»

فضولیم گل کرد گفتم «شما که خوندینش چرا این قدر سیم جیمم میکردین»

گفت« من آرش حجازی هستم » ( بعد ها وقتی عکسشونو دیدم تازه باورم شد )

من به ایشون بدهکارم و فکر نیمیکنم بتونم به این زودیا دینم رو ادا کنم لاقل این چند خط باعث میشه فکر کنم دارم سعیمو میکنم...


comment نظرات () لینک
تگ ها:
نویسنده : فیلیسوف دیوانه ; ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/٧

[ طراح قالب وبلاگ : سیلور سون ] [ Weblog Themes By : SilverSeven.IR ]