+ لونه یا آخرین بار...

یه لونه ای بود که هر روز _مثل عادت ساعت 5 چای خوردن _ اطراف ساعت پنج میرفتم و واسه خودم توش راحت بودم...

بودم چون امروز آخرین روزش بود...

میتونستم کاری کنم که از بین نره اما نخواستم...

عجیبه واسم که چطوری به یه اتاق کوچیک بغل همهمه و سر صدای یه آموزشگاه موسیقی این طور دل بسته بودم...

باز هم گذاشتم و گذشتم_ این جمله ی بگذار و بگذر مال کیه ؟ خیلی قشنگه به نظرم_

گذاشتم همه ی شادیا و دلتنگیا و دعا ها و بغضا و _بغضا یی که فقط یکی دو بار اشک شدن_ خستگیا و ناراحتیا و بازیا و غیره رو ...

همه چی تو یه کارتن متوسط جا شدن و اومدن گوشه ی اتاقم...

فقط پر شدم از خاطره هایی که شاید خیلی شاد نباشن بعضیاشون. ولی خیلی عزیزن واسم...

نمی دونم فردا ساعت پنج کجام ولی امروز از یه چیز کاملاً مطمئنم...

هیچ وقت نمیتونم اول یه کتاب یادگاری بنویسم!

لااقل دیگه نمی تونم...

*حس خوب امروز حس تازگیه یه آهنگه...

آهنگی که تا چند روز دیگه منتشر میشه و من این شانسو داشتم که قبل از انتشار بشنوم که ابی میخونه این آخرین باره...

و دقیقا ً امروز آخرین باری بود که توی لو نه ام برای خودم بودم...


comment نظرات () لینک
تگ ها:
نویسنده : فیلیسوف دیوانه ; ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٥/٢٠

[ طراح قالب وبلاگ : سیلور سون ] [ Weblog Themes By : SilverSeven.IR ]