+ فال...

وسطای وقت های کوتاه استراحت یه لیوان نسکافه میریزم و میرم لب پنجره طبقه دومی که انگار یه عکس متحرک روی شیشه اش چسبیده...

پشت سرم می آید یک دسته ورق بازی دستش است و بی مقدمه میگوید:

دلت خیلی براش تنگ میشه؟

من، زل میزنم بهش...

میگوید: سالی که گذشت رو میگم!

میگویم : نه خوب شد که گذشت...

میگوید : بیا برات فال بگیرم!

منتظر جواب نمیمونه، ورق ها رو میدهد دستمو و تند تند توضیح میدهد، بعد کارت ها رو جمع میکند و آینده (!)ی منو از تو ی اون ها میخواند...

میگوید: مار ماهی_من را میگوید_ حالش خیلی خوب نیست...

می گوید: اما خیلی خوش شانسی، این همه آسها و بی بی ها و ... توی فالت هست!

می گو ید و میگوید و چرند میگوید...

میخندم... بی هوا می خندم ، بلند بلند و طولانی...

بلند می شود و می گوید آخرش این روز آخری خنداندمت...

پی نوشت : راست می گوید ، واقعاً خندیدم...

پ ن 2 :  For The Heart I Once Had

هزار بار امروز گوشش کردم!

پ ن 3 : میگویند بهار می آید...

سال نوتان مبارک...


comment نظرات () لینک
تگ ها:
نویسنده : فیلیسوف دیوانه ; ساعت ٢:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/٢٩

[ طراح قالب وبلاگ : سیلور سون ] [ Weblog Themes By : SilverSeven.IR ]