+ پارک ملت...

روی نیمکت زهوار دررفته ی پارک پیر مرد نشسته...

یک سیگار روشن دستشه _که اصلاً نمی کشه !_ و دست دیگه اش عصا...

موهای سفیدش را هم از پشت بسته...

چنان زل زده به من که انگار هزار ساله من را می شناسد...

و من با هدفون جدیدم شوپن گوش میکنم و مثل خودش زل زده ام بهش...

* پی نوشت : دارم به روزمرگی هایم عادت میکنم!

خوب نیست...


comment نظرات () لینک
تگ ها:
نویسنده : فیلیسوف دیوانه ; ساعت ۳:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱/۱٤

[ طراح قالب وبلاگ : سیلور سون ] [ Weblog Themes By : SilverSeven.IR ]