افسانه

افسانه ای هست که میگویند در دنیای دیگر فردی _ یا پیا مبری _ از خدا میخواهد بهشت و جهنم رو نشونش بده...

خدا اون فرد رو در اتاقی میبره که یک دیگ غذا وسطش بود...

عده ای آدم دور دیگ بودند در حالی که رنجور گرسنه بودند اما چون قاشقها شان بلند بود نمی توانستند غذا بخورند...

خدا اون مرد رو به اتاق دیگری برد ...

مثل اتاق قبلی بود اما همه سیر وشاد بودند...

اون فرد از خدا پرسید: خدا یا این چه حکمتی داره که با اینکه هر دو به جور غذا و قاشق دارند اولی ها گرسنه بودند و دومی ها سیر؟

خدا میگه : این ها بهشتیند و میدانند اگر به دیگری غذا بدهند کس دیگری هست که بهشان غذا بده پس هیچ گاه محتاج و گرسنه و در مانده نمی مانند اما اون اولی ها جهنمی بودند چون بخشش بلد نبودند همیشه گرسنه میمانند...

/ 4 نظر / 3 بازدید
سارا

سلام تا جایی که توی این صفحه ی اول وبلاگ بود نوشته هاتو خوندم. خیلی جالبه که این همه جملات قصار و داستان های کوتاه و بلند یا شعر درو و برمون هست و کمتر به معنی هاشون فکر می کنیم. به قول خودت چقدر توی حرف هایی به نظر به همین سادگی معنی وجود داره. ضمنا من لینکت کردم.البته با اجازه!!! اگه دوست داشتی تو هم منو لینک کن. فعلا...

صالح محمودی

با سلام ممنون از وبلاگ واقعا دلچسبتون[گل] با تبادل لینک موافقید؟؟[گل][گل]

سارا

منم می دونم که توی اینترنت احتمال اینکه کسی عطیه و اشناهاشو بشناسه خیلی کمه ولی آخه این عطیه یه خصوصیت بارز داره و اونم اینه که خیلی خیلی بلند پروازه.میگه اومدیمو داستانت خوب از آب در اومد و خواستی چاپش کنی.اونوقت اصلا جالب نمی شه اگه یکی از اشناهامون کتابو بخونه!!!!!! یکی نیست بهش بگه من اینقدر افتضاح می نویسم که بعیده بتونم توی نت هم 4 تا خواننده براش پیدا کنم چه برسه به اینکه چاپش کنم!!!! از بابت نظر و لینکت هم ممنونم فعلا....

سارا

حالا بالاخره یه کاریش می کنم.شایدم اصلا یه سبک جدید اختراع کردم!!!! در هر حال ممنونم از پیشنهادت. فعلا...