پارک ملت...

روی نیمکت زهوار دررفته ی پارک پیر مرد نشسته...

یک سیگار روشن دستشه _که اصلاً نمی کشه !_ و دست دیگه اش عصا...

موهای سفیدش را هم از پشت بسته...

چنان زل زده به من که انگار هزار ساله من را می شناسد...

و من با هدفون جدیدم شوپن گوش میکنم و مثل خودش زل زده ام بهش...

* پی نوشت : دارم به روزمرگی هایم عادت میکنم!

خوب نیست...

/ 3 نظر / 3 بازدید
نگار

زندگی مگر همین نیست.....بگویی نفس و بکشی. بگویی غذا و بخوری.....بگویی خواب و بخوابی.........چقدر دلم برای این بی فاصلگی میان گفتن و عمل کردن تنگ شده است.چقدر دلم برای روزمرگی تنگ شده است. [گل]

m

اوهوووووووم خوب نیس