می ترسم...

یکی از شاگردا ی سابقم امروز حرف جالبی زد...

گفت : هر وقت حالت خوب نیست با خودکار_اکثراً قرمز_مینویسی و هر وقت سر حالی با مداد...

و امروز با خودکار می نوشتم...

چون چند روزه می ترسم...

نه مثل خیلیا از مرگ یا از تنها شدن...

می ترسم از تصمیم غلط گرفتن...

می ترسم از از اینکه بـــــــــاز هم بخاطر احساساتم نتونم کاری رو که دو ساله میدونم درسته رو انجام بدم...

پی نوشت:

امروز البته روز قشنگ و آرومی هم بود...

یه لیوان _اونم تو لیوان یادگاری _ نسکافه ی داغ...

wonderfull tonight اریک کلاپتن...

و نبودن محض هیچ کس...

معنی آرامش تو این روزا ی من همینه...

پ ن 2 :

همین آرامش باعث شد یهویی قالب وبلاگو عوض کنم !!!

/ 1 نظر / 6 بازدید
بهاران

این که بیایی یک وبلاگی رو بخونی ، هول هولکی ، بالا و پایینش کنی ، بفهمی یک کسی برایت تظر گذاشته که زاغی رو میشناسه و شوپن گوش میده و وقتی بگی آداجیو شاخ در نمیاره و شاید روزی سه ساعت بی وقفه ساز بزنه ، خیلی حس خوبیه .. فیلسوف عزیز .. میخونمت ازین به بعذ ..