چشم هایت...

ساعت 3 صبح شده...

مدادمو پرتاش میکنم رو کپه ی لباسام.

حوصله دیگه سر رفته..._نمیخوادم برگرده_

نمی تونم بکشمش... ازون بدتر اینه که نمیتونم نقاشی نکنم!

رفتم مدادو ور دارم چشم خورد به واکمن 14 -15 سالگیم...

تازگی تعمیرش کرده بودم دست انداختم تو کشوی نوارام نوار مکسل 60 دقیقه ای اومد تو مشتم.

این دیگه چه جهنمیه؟

پرت میشم رو بالش وبی دلیل نوارو میذارم.

sting واسم از ماشین دزدیش تعریف میکنه_یعنی واقعاً یه روزی با این آهنگا حال می کردم؟ یه روزی چقدر خوش سلیقه بودم!_

باید طرحو تموم کنم ... قول دادم. _درسته که آدم بده شدم اما هنوز بد قول نشدم_

هر چند که نه تو بهم گفتی آدم بده نه من بهت قول دادم...

جایزته... میخوام بازم سورپرایز شی...

مداد B3  رو اینقدر تراشیدم مثل تیغ شده...

هر کاری میکنم نمیشه...

شاید چون چشاتو جور دیگه ای میبینم...

هر چی طرح میزنم بی حسه. سرده...

مثل این روزای چشات...

حتی سرد تره...

نمیتونم بکشم...

نمیتونم نکشم...

بعد:

اندی ویلیامز داره feeling رو میخونه!!!

راستی گوش کردی اون سی دی رو که دادم بهت؟؟؟

(میدونم... وقت نکردی. شبت بخیر)

/ 2 نظر / 4 بازدید
آرام

سلام ممنون که مهمون وبلاگم شدی مطلبت قشنگ بود

موآبی

هوم، با اینکه رنگای اینجا خیلی جیغه و چشم و می زنه آدم دوس داره بخونتشون ولی نه به خاطر ترکیب زشت رنگا، به خاطر احساسات قشنگ نوشته ها. اصلا دارم فکر می کنم چه جوریه که یه نفر نقاشه و نوشته هاش این قدر خوبه اما شکل کلی و قالب وبلاگش این قدر در هم بر هم و زشته! حالا به این نتیجه رسیدم که خب وقتی "دیوانه" و "نابغه" کنار هم بیان اوضاع همین می شه!