دیشب...*

صدایت از باند ها پرواز میکند در هوا _که داری مرغ سحر را میخوانی_

با بوی عطرت در هم میشود...

عطرت روی میز کنار عکس هایت _ کنار مرشد و مارگاریتا!_ درش باز مانده...

صدایت می آید : شعله فکن در قفس ای آه آتشین...

من ، بغض زده ، دلتنگ روی صندلی همیشگی ات نشسته ام...

بوی عطرت می آید...

من کمی گریه می خواهم...

پی نوشت : عطر ها بدون صاحبانشان، چیزی کم دارند...

انگار عطرانگیشان به صاحبانشان باشد...

پ ن 2 : هر چقدر که سخت شده ام این روزا...

باز هم بغضم شکست...

همان وقت که بعد از مرغ سحر خواندی : شب سیاه، سفرکنم...**

پ ن 3 : * خاطره ی دیشب را  نوشته ام...

** بخشی از ترانه ی مرا ببوس.

/ 2 نظر / 3 بازدید
نگار

بر زمینی که مدام دور می زند خودش را زیستن سخت است مخصوصااین روزها که هیچ چیز سرجای خودش نیست هیچ چیز

m

وااااااااااااااااااااااای خدا!!!!!!!!!!!!!!!! اینا واقعا جذابن