عینک...

عینکی شدم...

البته بار اولم نیست چند سال پیش هم به اصرار پزشک مرتکب شده بودم!

بار اول یک روز تحمل کردم و بعد محترمانه تا کردمش در کیسش و گذاشتم دور ترین جای کشوهایم...

تا اینکه بعد از چند ماه شکسته بود! _ و هیچ وقت نفهمیدم چطور شد که شکست_

این بار دکتر میگوید جدی است!

می گوید فقط وقت خواب حق دارم برش دارم...

_ خواب هامان مهم نیست تار باشند انگار_

از مطالعه ی شبانه و کار زیاد با کامپیوتر هم منع شده ام...

یه جورایی گفته بمیر که چشم هایت بهتر کار کنند!

این بار اما خودم هم می خواهم عینکی بمانم ، هر چقدر که قرار باشد سیاهی آسمان بیشتر توی ذوقم بزند...

/ 3 نظر / 3 بازدید
نگار

[لبخند][گل] انقدر خسته ام این روزها که حس همزاد پنداری دارم با گاوی که زمین بر شاخهایش استوار است به خستگیه پرومته ام پس از گریز از خدایان و آتشی برای کسانی میبرم که به خاموش کردنش کمر بسته اند خسته ام این روزها به خستگی دیوان به بند کشیده در دماوند از ایستادن هذیانهای ذهنم را جدی مگیر...اینروزها عجیب خسته ام.

m

چقد قشنگ و جالب[دست]